ده رمان خوب با درونمایه‌ی همجنسگرایی

تفاوتی نمی‌کند سیاه پوست باشید یا سفید پوست، بلند قد یا کوتاه قد، مسیحی یا مسلمان، آسیایی یا اروپایی، همجنسگرا یا دگرجنس‌خواه، در هر صورت می‌توانید با یک داستان خوب، ارتباط برقرار کنید. ارنست همینگوی شما را سوار قایقی می‌کند که دل ماهیگیر پیر و ناامیدش با صید ناموفق یک نیزه‌ماهی غول‌پیکر شاد می‌شود، گوستاو فلوبر شما را به بستر مرگ زن نگون‌بختی می‌برد که به شوهر وفادارش خیانت کرده و ای. ام. فورستر پایان خوش رابطه‌‌ی عاشقانه‌ای را به شما نوید می‌دهد که در آن یک پسر همجنسگرا بر شک و تردیدهای زندگی شخصی و مشکلات جامعه‌ی بسته‌ی خویش فائق آمده و دل به پسر دیگری سپرده است.

تفاوتی نمی‌کند، اما اگر همجنسگرا باشید و همه‌ی عمر تنها رمان‌هایی خوانده باشید که دگرجنس‌خواه‌ها آن‌ها را نوشته باشند و درونمایه آن‌ها هم با دنیای دگرجنس‌خواه‌ها مطابقت داشته باشد، آن وقت به احتمال زیاد از خواندن یک رمان با مضمون همجنسگرایی لذت تازه‌ای می‌برید و به‌مراتب بیشتر با شخصیت‌های کتاب همزادپنداری می‌کنید. فهرست زیر تنها انتخابی شخصی‌‌ است از مجموعه کتاب‌های خوانده شده. هر یک از این ده رمان نوشته‌ی یک نویسنده‌‌ی همجنسگراست و رمان‌های دیگری هم هست که یا همجنسگرایانه هستند یا اشاره‌هایی به همجنسگرایی دارند اما به خاطر سلیقه‌ی شخصی نامی از آن‌ها به میان نیامده. رمان‌هایی همچون «اورلاندو» نوشته‌ی ویرجینیا وولف، «خانه‌ای در انتهای جهان» نوشته‌ی مایکل کانینگهام، «مرا با نامت صدا کن» نوشته‌ی آندره اسیمن، «رقصنده رقص» نوشته‌ی آندره هولران، «صداهای دیگر، اتاق‌های دیگر» اثر ترومن کاپوتی، «فناناپذیر» نوشته‌ی آندره ژید، «بوستونی‌ها» نوشته‌ی هنری جیمز، «مرگ در ونیز» نوشته‌ی توماس مان و به‌خصوص «تصویر دورین گری» نوشته‌ی اسکار وایلد. و اما فهرست این ده رمان خوب:

«خط زیبایی»؛ نوشته‌ی الن هولینگ‌هرست

الن هولینگ‌هرست از بهترین نویسندگان همجنسگراست. در انگلستان متولد شده و در دانشگاه آکسفورد زبان و ادبیات انگلیسی خوانده. شصت و پنج سال دارد و  هر شش رمانی که منتشر کرده با مضمون همجنسگرایی همراه است، هر چند که معتقد است دیگر وقتش گذشته که او را تنها نویسنده‌ای همجنسگرا خطاب کنند، معتقد است که کتاب‌هایش فارغ از گرایش جنسی شخصیت‌هایش با موضوعات انسانی سر و کار دارند. داستان‌های هولینگ‌هرست بی‌پروا و بی هیچ ملاحظه‌ای زندگی یک همجنسگرا را همان‌طوری که هست به تصویر می‌کشند.

«کتابخانه‌ی استخر» نخستین رمان اوست. عنوان کتاب اسم مستعاری است که شخصیت داستان، ویلیام بک‌ویت به رختکن استخری داده که در جوانی شب‌ها او و دیگر دوستان همجنسگرایش در آنجا باهم رابطه داشته‌اند. «کتابخانه‌ی استخر» با وجود آنکه اولین کتاب اوست از موفق‌ترین آن‌ها هم هست، رمانی که پس از انتشار به فاصله‌ی کوتاهی مقبولیت خوبی در جمع کتاب‌خوان‌ها برای این نویسنده انگلیسی به ارمغان آورد. در میان کتاب‌های هولینگ‌هرست اما «خط زیبایی» بیشتر از همه جلب توجه کرد و به خاطرش جایزه‌ی ادبی بوکر سال ۲۰۰۴ را از آن خود کرد. عنوان رمان «خط زیبایی» دو پهلو است. از معانی متفاوت عنوان، یکی آن است که شخصیت اصلی داستان، نیک گست، بدن معشوقش را به خطوطی زیبا تشبیه می‌کند.

«موریس»؛ نوشته‌ی ای‌. ام. فورستر

«موریس» داستان شک‌ها و تردید‌هاست، نه تنها برای شخصیت داستان که مجبور است برای پذیرفتن خودش به آن‌شکلی که هست کلنجار برود بلکه برای نویسنده‌ی خود داستان، فورستر انگلیسی که از ترس واکنش جامعه‌ی همجنسگرا ستیز سال‌های نخست قرن بیستم مجبور می‌شود رمانش را در زمان خویش منتشر نکند. «موریس» پس از مرگ نویسنده و نخستین بار در سال ۱۹۷۱ به بازار آمد. رمان در ابتدا رابطه‌ی نزدیک بین موریس هال، شخصیت اصلی داستان و  پسری به نام کلایو دورهام را نشان می‌دهد که از ترس جامعه و خانواده‌ی خویش تن به ازدواج با دختر می‌دهد، هر چند که مطمئن است از زندگی با جنس مخالف احساس خوشبختی نخواهد کرد. موریس اما شجاع‌تر است. به توصیه‌های روان‌پزشک نادانش دست رد می‌زند و گرایش‌های خدادای‌اش را پیدا می‌کند و عاشق پسری می‌شود به نام الک اسکودر که از قرار معلوم همچون خود موریس آماده‌ی یک عشق دوطرفه است.

«اتاق جیووانی»؛ نوشته‌ی جیمز بالدوین

جیمز بالدوین شاعر و نمایشنامه‌نویس آمریکایی در طول زندگی با تبعیض اجتماعی مضاعفی روبرو بوده. او هم سیاه‌پوست بوده و هم همجنسگرا. هم باید نگاه‌ تحقیرآمیز نژادپرست‌ها را تحمل می‌کرده و هم طعنه‌ آدم‌های همجنسگراستیز. در پاریس یعنی جایی که داستان «اتاق جیووانی» در آن می‌گذرد، همجنسگراها با آزادی بیشتری زندگی می‌کردند. دیوید، جوانی آمریکایی‌ست که خانواده‌اش از همجنسگرا بودن او خبر ندارند و قصد دارد از ترس از دست دادن حمایت مالی پدر، با دختری به نام هلا ازدواج کند. هلا به اسپانیا سفر می‌کند و این فرصتی می‌شود برای دیوید که با یک ایتالیایی به نام جیووانی آشنا شود، مرد جوانی که در یک رستوران بار ایتالیایی پیشخدمت است. دیوید تا برگشت نامزدش هلا به اتاق جیووانی نقل مکان می‌کند اما رابطه‌ی آن‌‌ها به‌خاطر ترس‌ دیوید از روبرویی با خود واقعی‌اش، مدت کوتاهی بیش دوام نمی‌آورد. در نهایت یعنی وقتی که همجنسگرا بودن دیوید برای نامزدش مشخص می‌شود، آن وقت دیگر خیلی دیر شده و جیووانی به اتهام مشارکت در قتل صاحب‌کار قبلی‌اش زیر تیغه‌ی اعدام است.

«داستان شب»؛ نوشته‌ی کولم تویبین

«داستان شب» در آرژانتین اتفاق می‌افتد، کشوری با پسرهایی با ساق‌های بلند و موهای مشکی. ریچارد گاری با مادر انگلیسی‌تبارش ساکن آرژانتین هستند، روابط آرژانتین و انگلستان به‌خاطر اختلاف بر سر جزایر فالکلند تیره است و ریچارد در این بین به‌عنوان یک آرژانتینی در برابر گذشته‌ی انگلیسی‌تبارش با تضادهای جدیدی روبروست. همجنسگرا بودنش را از مادر پنهان کرده اما دور از چشم وی روابط کوتاه‌مدتی دارد تا آنکه قسمت او را راهی خانه‌ی مجلل سیاستمداری می‌کند که پسر جوانی دارد به نام پابلو با ظاهری زیبا و بدنی کشیده که تازه از سفری تحصیلی از آمریکا بازگشته. نخستین دیدارهای مجدد بین این دو مرد جوان در جمع خانواده‌ی پابلو در نهایت سرآغاز رابطه‌ی بعدی آن‌ها می‌شود، ابتدا تمناهای جنسی آن‌ها را به‌سمت هم می‌کشد و جاذبه‌های ظاهری علاقه‌مندشان می‌کند به یکدیگر اما کم‌کم رابطه‌اشان عمیق‌تر می‌شود، عشق‌شان ریشه‌ می‌دواند و به‌ قصد زندگی مشترک راهی خانه‌ی جدیدی می‌شود، دریغ از آنکه چندی بعد بیماری ایدز ناشی از رابطه‌های جنسی قبلی یکی از آن‌ها آینده‌ی روشن زندگی‌شان را تیره می‌کند.

«شهر و ستون»؛ نوشته‌ی گور ویدال

برخلاف ملاحظه‌‌کاری‌های دیگر نویسندگان همجنسگرای هم‌نسلش، گور ویدال نویسنده‌ی هشتاد و هفت ساله‌ی آمریکایی همیشه معتقد بوده که باید حقیقت را گفت هر چند که برای اکثریت جامعه تلخ باشد، به هر حال دگرجنس‌خواه‌ها در اکثریت هستند و معلوم است که به طور پیش فرض درک حقوق اقلیت‌ها برایشان مشکل است. در مقدمه‌ی کتاب «شهر و ستون» که نویسنده‌ی روزنامه‌ی تایمز از آن به‌عنوان «نخستین رمان جدی آمریکایی با درونمایه همجنسگرایی» نام می‌برد، گور ویدال خود می‌نویسد: «می‌دانستم که توصیف رابطه‌ی عاشقانه بین دو پسر آمریکایی معمولی، پیش‌فرض‌ها و خرافات‌های همه‌ی مردم این کشور را درباره‌ی رابطه‌ی جنسی به چالش می‌کشد.» ویدال درست حدس زده بود، انتشار «شهر و ستون» شوکی بود برای جامعه‌ی دهه‌ی چهل و پنجاه قرن بیست میلادی آمریکا اما موفقیت آن ستایش نویسندگان بزرگی همچون کریستوفر ایشروود و توماس مان را به‌همراه داشت. شخصیت اصلی داستان پسر خوش‌ سیمایی‌است به نام جیم ویلارد که تنیس خوب بازی می‌کند و در دبیرستان هم‌کلاسی‌ای دارد به نام باب فورد. روزهای پایانی مدرسه است که این دو جوان برای تفریح به جنگل می‌روند و تمایلی جنسی آن دو را در آغوش هم می‌اندازد. پس از مدرسه، باب به قصد خدمت در نیروی دریایی شهر را ترک می‌کند و بین دیدار مجدد این دو هفت سال وقفه می‌افتد. «شهر و ستون» اودیسه‌ای است از زندگی جیم و پیدا کردن خود همجنسگرایش تا زمان دیدار دوباره اما تلخ دوست دوران گذشته پس از هفت سال.

«داستان یک پسر»؛ نوشته‌ی ادموند وایت

«داستان یک پسر» ماجرای ظلم و ستم‌هایی است که جامعه‌‌ی نیمه‌ی قرن بیست آمریکا بر پسری همجنسگرا روا داشته. جامعه‌ای که پسر جوان داستان را که شباهت‌های بسیاری به جوانی خود ادموند وایت دارد، دچار سردرگمی کرده و به او احساس گناه داده و با او طوری رفتار کرده که انگار همجنسگرایی یک بیماری است. اولین تجربه‌ی جنسی ادموند، شخصیت اصلی رمان «داستان یک پسر» زمانی است که هنوز نوجوان بوده. همراه با ورود به سن جوانی، اشتیاقی در ادموند شکل می‌گیرد که هویت و گرایش جنسی‌اش را بیشتر کشف کند، با آن سر و کله بزند و خودش را پیدا کند. جامعه اما با او همراه نیست. پدرش معتقد است که او شبیه دخترها رفتار می‌کند، کشیشی به او می‌گوید که همجنسگرایی گناه است و پزشکی تلاش می‌کند تا راه حل‌هایی روبروی او بگذارد برای دور شدن از همجنسگرایی چرا که آقای دکتر تصور می‌کند همجنسگرایی یک بیماری است.

«خداحافظ برلین»؛ نوشته‌ی کریستوفر ایشروود

کریستوفر ایشروود از تاثیرگذارترین نویسندگان همجنسگرای تاریخ ادبیات است. نام او هر چند این روزها به‌خاطر فیلمی که بر اساس رمان «مرد مجرد»اش ساخته شده، بیشتر آشناست اما نوشته‌هایش سال‌‌ها قوت قلبی بوده برای نویسندگانی که می‌خواسته‌اند در حوزه‌ی همجنسگرایی داستان بنویسند. از این جهت، ایشروود زندگی خیلی‌ها را عوض کرده، نویسندگانی چون گور ویدال و به‌خصوص ترومن کاپوتی که بعدها داستان معروف «صبحانه در تیفانی»‌اش را تحت تاثیر آشنایی با ایشروود نوشت. «خداحافظ برلین» یکی از سه‌گانه‌های برلین ایشروود است به نام «داستان‌های برلین»، داستانی که بر اساس زندگی  خود نویسنده‌ی آن‌ نوشته شده با کمی چاشنی. «خداحافظ برلین» ماجرای سال‌های دهه‌ی سی قرن بیست میلادی زندگی ایشروود است، زمانی که برای نوشتن یک رمان به برلین تحت سلطه‌ی نازی‌ها سفر کرده اما دنیای زیرزمینی همجنسگراهای شهر، او را شیفته خود است.

«کارول» نوشته‌ی پاتریشیا های‌اسمیت

از شاخص‌ترین داستان‌های لزبین، رمان «کارول» نوشته‌ی پاتریشیا های‌اسمیت است که تحت عنوان «قیمت نمک» هم منتشر شده. های‌اسمیت نویسنده‌ی آمریکایی رمان «غریبه‌ها در قطار» کتاب کارول را با نام مستعار کلر مورگان منتشر کرد. داستان کتاب حول محور دو زن به نام‌‌های ترزا و کارول می‌چرخد. ترزا کارمند یک فروشگاه بزرگ مواد غذایی است و نخستین بار وقتی کارول را ملاقات می‌کند که برای خرید به آن فروشگاه آمده و سفارش می‌دهد تا اجناسی که خریده را به آدرس منزلش پست کنند. ترزا که شیفته‌ی این زن جوان شده، به آدرس خانه‌ی کارول که در شرف جدایی از همسرش است، یک کارت پستال می‌فرستد و این می‌شود سرآغاز دوستی آن‌ها. شوهر سابق کارول از رابطه‌ی عاشقانه‌ی این دو مطلع می‌شود و به دادگاه پناه می‌برد تا سرپرستی دخترشان را از کارول بگیرد. با شروع دادگاه، ماجرای کتاب همچون دیگر رمان‌های های‌اسمیت پلیسی می‌شود. در دادگاه، کارول باید بین دخترش و ترزا یکی را انتخاب کند اما پایان کتاب آن‌قدرها هم ناامیدکننده نیست.

«دیدار مجدد از برایدزهد»؛ نوشته‌ی اولین وو

اولین وو از هم‌عصران گراهام گرین است. هر دو اهل انگلستان بودند و هر دو کاتولیک با این تفاوت که مذهب در زندگی‌اشان نقش‌های متفاوتی بازی کرده. گراهام گرین با گذر عمر از مذهب فاصله گرفت اما وو کاتولیکی دوآتشه باقی ماند. مارک لوسان منتقد ادبی گاردین می نویسد: «وو از محدودیت‌هایی که مذهب کاتولیک بر رفتارش اعمال می‌کرد قوت‌قلب می‌گرفت، در حالی که گراهام گرین از امکاناتی که مذهب کاتولیک برایش بوجود می‌آورد، بهره می‌برد.» این طور است که اولین وو پس از جدایی از همسرش بسیار گوشه‌گیر و افسرده شد، چرا که مذهب کاتولیک او را به این خاطر سرزنش می‌کرد. تضادهای بین مذهب و گرایش جنسی، وو را دچار سرخوردگی‌های زیادی کرد. «دیدار مجدد از برایدزهد» ماجرایی منطبق بر همان سرخوردگی‌های زندگی شخصی اولین وو است و در فهرست بهترین رمان‌های قرن بیست بسیاری از منتقدان ادبی قرار دارد و لااقل دو مجموعه‌‌ی تلویزیونی هم بر اساسش ساخته شده. برایدزهد نام عمارت باشکوهی است در جنوب غرب انگلستان که مرد جوانی به‌نام لرد سباستین فلیت به‌همراه مادر خشک‌مذهب و خواهرش و ده‌ها خدمت‌کار در آن زندگی می‌کند. لرد سباستین جوان که همجنسگراست در دانشگاه آکسفورد مشغول تحصیل است و همانجاست که با چارلز مرد جوان و خوش‌هیکلی آشنا می‌شود که برخلاف او متعلق است به طبقه‌ی متوسط جامعه و به خدا هم اعتقاد ندارد. سباستین دوست تازه‌اش را به برایدزهد می‌برد و با خانواده‌ی خویش آشنا می‌کند. چارلز شیفته‌ی ابهت برایدزهد می‌شود، با سباستین و خواهرش رفت و آمد می‌کند. سباستین عاشق چارلز می‌شود، بین آن‌ها رابطه‌ی عمیق اما غیرجنسی‌ شکل می‌گیرد، بوسه‌ای هم رد و بدل می‌شود اما در نهایت خواهر سباستین است که دل چارلز را شیفته‌ی خود کرده است.

«در جست‌وجوی زمان از دست رفته»؛ نوشته‌ی مارسل پروست

و اما پروست. نمی‌شود از همجنسگرایی در ادبیات صحبت کرد و نامی از مارسل پروست نبرد. ماجرای پروست و کتابش ماجرای فرصت‌های از دست‌رفته است. پروست با وجودی که همجنسگرا بود و روابط متعددی داشت، هیچ‌گاه شجاعت آن را پیدا نکرد که اعتراف کند همجنسگراست. «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» هم از این جهت بار دیگر فرصتی از دست رفته است چرا که پروست حاضر نشد لااقل گرایش جنسی راوی کتابش را پنهان نکند. «در جست‌وجو» پر است از فرصت‌های از دست‌رفته اما با وجود همه‌ی این پنهان‌کاری‌ها، «در جست‌وجو» از بهترین نمونه‌های رمان‌های همجنسگرایانه است. ادموند وایت در کتابش می‌نویسد: «پروست همان‌قدر که در عشق ورزیدن به مردان جوان دیگر اصرار می‌ورزید، همان‌قدر هم تلاش می‌کرد که از عنوان همجنسگرا اجتناب کند.»

مارسل پروست به روایت ادموند وایت

از میان تمام کتاب‌هایی که درباره‌ی زندگی مارسل پروست نوشته شده، به گمانم روایت «ادموند وایت» نویسنده‌ی آمریکایی از پیچ و خم‌های دنیای واقعی پروست و خصوصا گرایشاتش به جنس موافق، صادقانه‌تر، جذاب‌تر و معتبرتر است. ادموند وایت به این سبب که خود نویسنده‌ای است با گرایش‌های مشابه خالق «در جستجوی زمان از دست رفته»، در کتابش که «مارسل پروست» نام دارد و انتشارات معروف «پنگوئن» آن را چاپ کرده، توانسته با موشکافی بهتری درباره‌ی این موضوع صحبت کند.

مارسل پروست به روایت ادموند وایت، کتابی‌است خواندنی، جامع و کوتاه؛ تنها با این تفاوت که نویسنده‌ی آن برای نخستین بار تصویری صادقانه‌ از زندگی جنسی پروست ارائه کرده و در حد توان توضیح داده است که چرا پروست با وجود آشنایی با ظریف‌ترین احساسات بشری، در زندگی شخصی و همچنین ادبی‌اش تصمیم گرفت درباره‌ی گرایش جنسی خودش و همچنین راوی داستانش پنهان‌کاری کند و صادق نباشد.

در واقع، پروست این نویسنده‌ی حساس فرانسوی که به قول ادموند وایت، چشمانی داشت ایرانی، هیچ‌گاه حاضر نشد در ملا عام درباره‌ی این موضوع اعتراف کند. وقتی در روزنامه‌ مطلبی منتشر می‌شد که پروست را با چنین گرایشاتی معرفی می‌کرد، برمی‌آشفت و حتی تا اینجا پیش رفت که یکی از چنین افراد که او را دوئل دعوت کرد. در حقیقت اما پروست گرایش به همجنس داشت. اولین تمایلاتش وقتی نمایان شد که هفده سال داشت و در دبیرستان کوندورسه درس می‌خواند، جایی که ژاک بیزه و دانیل هالوی هم‌کلاسی‌هایش بودند. بیزه و هالوی هر دو از آشنایان نزدیک ژرژ بیزه بودند، موسیقیدان معروفی که اپرای «کارمن» را نوشت.

پروست در هفده‌سالگی عاشق بیزه شد. هالوی بعدها به یاد می‌آورد: «پروست رفتارهایی داشت که برای ما ناخوشایند بود. مثل مهربانی و توجه‌‌ی لطیفش که یک نوع ادا و اطوار بود و ما هم گاهی این موضوع را به رویش می‌آوردیم.» پروست البته به عشقی افلاطونی بسنده نکرد اما با جواب رد بیزه روبرو شد. پروست در نامه‌ای به بیزه می‌نویسد: «شاید حق با تو باشد. هر چند که تا وقتی دیر نشده و تا جایی که نتوان دیگر از این گل‌های لذیذ بهره‌مند شد، باید آن‌ها را چید. چرا که دیر شود، به میوه‌ای ممنوعه تبدیل خواهد شد.» پروست در آن روزها بر این باور بود که رابطه‌ی جنسی بین دو پسر پاک است و وقتی نامیمون می‌شود که بین دو مرد جا افتاده رخ بدهد. البته این باوری نبود که بعدها به آن پایبند بماند.

او بعدها در نامه‌ای خطاب به هالوی درباره‌ی علاقه‌ی بی‌حدش به بیزه نوشت: «و البته، مردهای جوانی هستند که عاشق یکدیگرند و تحمل جدایی از هم را ندارند و معشوق‌شان را روی زانوانشان می‌نشانند و عاشق بدن آن‌ها هم هستند و آن‌ها را عزیزم خطاب می‌کنند و برای هم نامه‌های عاشقانه می‌نویسند… خلاصه‌ی کلام اینکه آن‌ها عاشق و معشوق‌اند.»

مثل این روزهای ایران که خیلی‌ها به همچون گرایشی به‌اشتباه می‌گویند بچه‌بازی یا لواط، آن روزها هم پروست تلاش می‌کرد به دوستانش بفهماند که «پدراست» نیست، واژه‌ای که بار منفی داشت و آن روزها در فرانسه به جای «هموسکسوالیته» به‌کار می‌رفت و پروست از آن اجتباب می‌کرد. در نهایت اما، رابطه‌ای بین این دو شکل نگرفت و سرنوشت آن‌طور رقم خورد که بیزه در آینده گرفتار مواد مخدر شد و ده روز پیش از مرگ پروست، از دنیا رفت. پروست همچنین به هالوی می‌نویسد: «با من مثل بچه‌بازها رفتار نکن، که این رفتار مرا می‌آزارد.»

پروست اما از جهتی خوش‌شانس بود و دور و اطرافش بحث رونق داشت. با نویسنده‌های با گرایشات مشابه مراوده داشت، همچون «لوسین دوده» و «روبر دو فلر» که دوستان صمیمی‌اش شدند و یا «آندره ژید» که بعدها حاضر نشد کتاب پروست را چاپ کند. ادموند وایت در کتابش می‌نویسد که اگر مادر پروست شکی داشت که پسرش چنین گرایشاتی دارد، آن شک پس از عکسی که پروست با لوسین دوده و روبرو دو فلر انداخت، برطرف شد. در این عکس، پروست با چهره‌ی براق بر روی صندلی نشسته و لوسین و روبر ایستاده‌اند پشت او در حالی که لوسین دستش را روی شانه‌ی پروست قرار داده است.

در سال ۱۸۹۴ و در بیست و سه سالگی پروست عاشق یک موسیقیدان – «رینالدو هان» – شد. به مدت دو سال با هان بی‌محابا عشق ورزید و به قول ادموند وایت، آن قدر در علاقه‌اش به هان بی‌پروا شد که دیگران را به تعجب واداشت. با علاقه به هان، پروست به دنیای موسیقی هم علاقه‌مند شد و ارجاعات «در جستجو» به موسیقی و نوازنده‌های مختلف را مدیون هان است. رابطه‌ی پروست با هان، ناخودآگاه آدم را یاد رابطه‌ی «بارون دو شارلوس» و «مورل» ویولون‌نواز می‌اندازد.

در این روزها پروست و هان همچون زوجی با یکدیگر در جامعه ظاهر می‌شدند و دوستان آن‌ها آن دو را همچون زوجی به محافل خود دعوت می‌کردند. در همان سال‌ها در حالی که اسکار وایلد در انگلستان به خاطر گرایش به همجنس محکوم شده بود، پروست در فرانسه به دعوت «روبر دو مونتسکیو» به همراه دلداده‌اش هان به مهمانی می‌رفت. ادموند وایت در کتابش می‌نویسد که رابطه‌ی پروست و هان به یکی از تنها رابطه‌‌های دوطرفه و معنادار زندگی پروست تبدیل شد و با وجودی که رابطه‌ی عاشقانه‌ی آن‌ها دو سال بیشتر نینجامید، اما آن‌ها برای سالیان سال با هم دوست ماندند.

مارسل پروست در سال ۱۸۹۶ هان را به خاطر لوسین دوده ترک کرد. لوسین معشوق تازه‌ی پروست شد و این رابطه هم دو سال به طول انجامید. لوسین از پروست هفت سال جوان‌تر بود اما به همان چیزی علاقه داشت که پروست: ادبیات. پروست پس از لوسین دوده روابط دیگری هم داشت اما ماندگارترین آن‌ها رابطه‌اش با راننده‌ی شخصی‌اش آلفرد آگوستینلی بود.

این دو همدیگر را نخستین بار در سال ۱۹۰۷ دیدند اما رابطه‌ی آن‌ها شش سال بعد در سال ۱۹۱۳ شروع شد، وقتی که پروست آلفرد را به‌عنوان منشی شخصی‌اش استخدام کرد. در این سال‌ها پروست که بیشتر به نوشتن «در جستجو» مشغول بود، خدمتکاری داشت به نام «آلباره» [که آدم را یاد «فرانسواز» می‌اندازد] اما با این وجود «آلفرد» را هم استخدام کرد. آلفرد در آن سال‌ها با زنی به نام «آنا» زندگی می‌کرد و ادعا می‌کرد که شوهر آنا است اما سال‌ها بعد مشخص شد که آلفرد و آنا هیچ وقت ازدواج نکرده بودند، هر چند که با یکدیگر زندگی می‌کردند. به‌واسطه‌ی رابطه‌ی با آلفرد، پروست بارها به خارج از شهر و به دامن طبیعت رفت. برهه‌ای که آدمی را یاد رابطه‌ی راوی «درجستجو» و «آلبرتین» می‌اندازد.

رابطه‌ی با آلفرد برای پروست عذاب‌آور شد. آلفرد پروست را منبعی از پول می‌دید که می‌توانست او را به مال و اموال برساند تا حتی بعدها کلاس پرواز هم برود. روزی آلفرد از زندگی پروست غیبش زد و این برای پروست مایه‌ی آشوب و تشویش درونی شد. پروست به راه‌های مختلفی دست زد تا آلفرد را پیدا کند و او را دوباره‌ بازگرداند به پاریس اما ناموفق بود. سال‌ها بعد آلفرد دوباره سر و کله‌اش پیدا شد.

ادموند وایت در کتابش می‌نویسد: «پروست همان‌قدر که در عشق ورزیدن به مردان جوان دیگر اصرار می‌ورزید، همان‌قدر هم تلاش می‌کرد که از عنوان همجنسگرا اجتناب کند. سال‌ها بعد به آندره ژید می‌گوید که آدمی می‌تواند به اطناب درباره‌ی همنجسگرایی بنویسد البته تا جایی که آن را به خودش منتسب نکند.» ادموند وایت البته این را هم اضافه می‌کند که این توصیه‌ی پروست کمی عجیب وغریب بود چرا که همه‌ی دوستان و آشنایان نزدیک پروست می‌دانستند که آقای نویسنده همجنسگراست.