شاپرک شجری‌زاده و من – ده سال پیش از این و خاطرات روزهای گذشته

ماجرای شاپرک شجری‌زاده – از دختران خیابان انقلاب که بخاطر شرکت در اعتراضات علیه حجاب اجباری دستگیر شد و به دو سال زندان محکوم شد و حالا از ایران خارج شده و گویا در پارلمان کانادا صحبت کرده – بیش از هر چیزی من را یاد خودم می‌اندازد. در دبیرستان البرز کرج ریاضی‌-فیزیک می‌خواندم که به روزنامه‌نگاری علاقه‌مند شدم. عاشق یکی از همکلاسی‌هایم شده بودم که روزنامه مدرسه‌ای درست می‌کرد. عشق به او من را هم به روزنامه‌نگاری علاقه‌مند کرد. دبیرستان یک اتاق بهم داد، یک کامپیوتر برایم خرید و یک پرینتر – اولین کامپیوتر و پرینتر مدرسه. شدم سردبیر گاهنامه چکاد البرز. چهار شماره در آوردم. یکی از مهم‌ترین مطالبم مصاحبه‌ای بود با شهردار کرج. تو مدرسه کلی اسم برای خودم در کردم.

دو سال بعد قرعه این‌طور رقم خورد که مهندسی راه‌آهن (مکانیک) دانشگاه علم و صنعت قبول بشوم. از روز اول تکلیفم را مشخص کرده بودم. از ترس سربازی مهندسی را ول نکنم اما اهتمامم را بگذارم روی روزنامه‌نگاری. ترجمه یک مطلب فرهنگی گاردین و انتشارش در روزنامه شرق اولین مطلبی بود که در یک روزنامه کشوری منتشر کردم. علاقه‌ام از همان دوران عشق به همکلاسی به ادبیات بود – روزنامه‌نگاری ادبی کردم. وبلاگ درست کردم. اسمش بود سیب گاززده.

۲۱ سالم بود. کلی سابقه پیدا کرده بودم. شرق. اعتماد. شهروند امروز، اطلاعات فرانسه و خبرگزاری فارس. همه‌شان ادبی. جاه‌طلب بودم. می‌خواستم به انگلیسی یا فرانسه برای یک جای دهن‌پرکنی بنویسم. همان سال وقتی شرق را بستند، زنگ زدم گاردین. درباره توقیف شرق مطلب نوشتم. اولین مطلبم بود در یک روزنامه درست‌درمون خارجی. مطلب ۲۳ اکتبر ۲۰۰۶ منتشر شد. امروز وقتی خواستم آرشیو مطالب گاردینم را در سایت ورق بزنم تا مطلب اول را پیدا کنم متوجه شدم که مطلب ۱۲۲۷ام بود. برای لوموند هم مطلب نوشتم. یکی درباره سانسور کاریکاتور در ایران (درباره مانا نیستانی و گل آقا و نیک‌آهنگ کوثر) و همینطور ممیزی کتاب (محمود دولت‌آبادی و سپانلو و مدیا کاشیگر). هیچ‌وقت در عمرم از کشور خارج نشده بودم. جاه‌طلب بودم اما، عشق خارج هم داشتم.

اعتراضات ۸۸ همزمان شد با شروع درست‌درمون همکاری من با گاردین. حق‌التحریری. وقتی خبرنگاران خارجی از ایران اخراج شدند، من همچنان می‌نوشتم. با اسم خودم. ۲۳ سالم بود. ایرانی بودم. برعکس بقیه خبرنگاران خارجی مجوز ارشاد هم نداشتم. سرم در‌د می‌کرد. شخصا هم اتفاقات برایم مهم بود. ماجرا برای همه مهم بود. بعد ماجرای قتل ندا آقا سلطان، جز اولین کسانی بودم که تونستم آدرس خونه‌اش را پیدا کنم. یک مطلب نوشتم برای گاردین که آن موقع بدون اسم منتشر شد. تنها نوشتند «یک خبرنگار در تهران». چهار روز بعد مرگش منتشر شد با یک عکس از بیرون منزل پدر و مادرش که خودم گرفتم. چند وقت بعد رفتم لندن دو هفته، بعد برگشتم تهران، بعد دوباره رفتم لندن و با ویزای توریستی در لندن اقامت داشتم. بعد آنتونی توماس و اچ‌بی‌او بهم پیشنهاد دادند که درباره‌ی ندا فیلم بسازم. ده سال پیش این روزها برگشتم تهران و یک ماهی مخفیانه در حال فیلمبرداری بودم با یک هندی‌کم. کارم اصلا فیلم‌برداری نبود. بلد نبودم فیلم بگیرم. زاویه دوربین نمی‌دانستم چی هست. پانزده حلقه فیلم گذاشتم تو چمدان و ایران را ترک کردم. الان کمتر از ده سال هست که برنگشته‌ام.

فیلم در نهایت فیلم من نبود. کارگردان و نویسنده‌اش یکی دیگر بود. اشتباهم این بود که قبول کردم خودم هم داخل فیلم باشم. آن موقع هنوز متوجه نبودم چرا برای آن‌ها این موضوع فیلم را جذاب‌تر می‌کرد. نه گفتن بلد نبودم. وقتی اولین نسخه فیلم را دیدم از عصبانیت نمی‌توانستم حرف بزنم. -من – این جوان ۲۳ ساله – تته‌پته. خلاصه فیلم درآمد. جایزه گرفتند. جایزه گرفتم. کلی برایم دست زدند. کلی تشویقم کردند. حالا که نگاه می‌کنم، خوشحالم که اولین کسی بودم که رفتم خانه ندا و از اتاقش و لباس‌هایش فیلم گرفتم. افتخار می‌کنم به اینکه در گفتن حقیقت نقش داشتم اما در همین حین می‌فهمم که چقدر تصمیمم در شرکت در این فیلم که فیلم من نبود اشتباه بود. فیلم آن‌طور نبود که اگر من کارگردان و نویسنده بودم می‌ساختم. فیلم یکی دیگر بود. علی‌رغم موفقیت و دوستان تازه در اچ‌بی‌او عطای فیلم و فیلم‌سازی را به لقایش بخشیدم. برگشتم سراغ نوشتن. بعد ماجرای فیلم اعلام پناهندگی کردم. پناهنده سیاسی شدم. بالاخره باید یک‌طور می‌ماندم در این کشور تازه. دو ماه طول نکشید که پناهندگی‌ام مورد موافقت قرار گفت. زندگی تازه در غربت شروع شد. به زودی دهمین سالروز این جدایی خواهد آمد.

پول نداشتم برای ادامه تحصیل. یکی از اساتید یک هفته بعد شروع دانشگاه زنگ زد که چرا نیامدی. گفتم پول شهریه را ندارم. برایم بورس گرفت از یکی از موسسات وابسته به جورج سوروس. فوق لیسانس روزنامه‌نگاری خواندم. در طول این مدت هم کماکان حق‌التحریری برای گاردین می‌نوشتم – وقتی دانشگاه نبودم می‌آمدم دفتر روزنامه. برای خودم میز داشتم. امور زندگی می‌گذشت با سختی. بعد دانشگاه گاردین قرارداد یک‌ساله بست برای اولین بار. با یکی دو جای دیگر هم همکاری می‌کردم. یک مدتی برای ایران‌وایر نوشتم. بعد گاردین استخدام دائمم کرد. دیگر تمرکزم را گذاشتم روی گاردین کلا. گه‌گاهی برای مصاحبه‌ای چیزی جایی دعوت می‌شدم.

ماجرای پناهندگی را به غیر یکی دو سه نفر به کسی نگفتم. خجالت می‌کشیدم بگم. چقدر این خجالت کشیدن اشتباه بزرگی است. چقدر طول می‌کشد تا آدم بالاخره بزرگ شود، خودش را پیدا کند. دو سال پیش بالاخره بریتانیایی شدم. به غلط فکر می‌کردم فصل پناهندگی در زندگی من به کلی بسته شده. دیگر می‌توانم کامل ازش فرار کنم – از این خجالت. خوشحالم که قدرت این را پیدا کردم که مثل همه موضوعات قبلی خودم اولین کسی باشم که این ماجرا را درباره خودم رو کنم. کلاس رانندگی می‌رفتم. موقع اشتباه پام رو می‌گذاشتم روی گاز بجایی که سرعت را کم کنم. مربی‌ام گفت: مهم این نیست که اشتباه کردی، مهم این هست که قدم بعدی‌ات چی هست. بزرگترین درس زندگی‌ را بهم داد. قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی.

در باب این ده سال

نخستین مطلبم در گاردین در چنین روزی (۲۳ اکتبر) ده سال پیش در روزنامه منتشر شد. آن موقع ۲۱ سالم بود، هنوز دانشجوی مهندسی مکانیک راه آهن دانشگاه علم‌و‌صنعت بودم و آقای احمدی‌نژاد در نخستین سال‌های ریاست‌جمهوری‌اش بود. یک سالی بود که مرتب گاردین می‌خواندم، برای امرار معاش به طور پاره‌وقت در یک شرکت فرهنگی در تهران کار ترجمه می‌کردم و در نشریات داخلی درباره ادبیات می‌نوشتم. وبلاگم – سیب گا‌ززده – همه زندگی‌ام بود. از روز اول دانشگاه تکلیفم را مشخص کرده بودم، می‌خواستم بنویسم. یک روز در اکتبر سال ۲۰۰۶ برای اولین بار در زندگی‌ام زنگ زدم بریتانیا، دفتر روزنامه گاردین – تلفن‌شان را از روی سایت روزنامه پیدا کرده بودم. یک خانمی گوشی را برداشت، انگلیسی را با لهجه‌ای صحبت می‌کرد که برایم آشنایی نداشت، به سختی می‌فهمیدم. گفتم روزنامه‌نگاری هستم از ایران، یک روزنامه ایرانی را بسته‌اند، می‌خواهم درباره‌اش بنویسم. گفتند یک لحظه صبر کن. وصل کردند بخش خارجه. یک آقایی گوشی را برداشت، همان‌ها را تکرار کردم، وصل کرد یک آقای دیگر. آخرسر گفتند مطلب را ایمیل کن. فردا گوگل کردم اما چیزی منتشر نشده بود، گفتم لابد خوش‌شان نیامده. انگلیسی‌ام مشکل کم نداشت. دو هفته، سه هفته بعد شانسی دوباره گوگل کردم، چاپ شده بود. چند وقت بعد از بخش مالی ایمیل آمد که مشخصات بانکی‌ات را بده، برای چهارصد کلمه می‌خواهیم ۱۶۰ پوند بریزیم حسابت – عادت نداشتم به این زودی حق‌التحریر بگیرم، اصلا به حق‌التحریرش فکر نکرده بودم. می‌شد حدودا هر کلمه نیم پوند. رفتم بانک ملی، مشخصات گرفتم، پول چند هفته بعد مستقیم ریخته شد حسابم در بانک ملی. دنیای قبل تحریم اینچنین بود.

جوان بودم، هدفم مشخص بود، صبر داشتم. سال بعد فقط توانستم دو مطلب منتشر کنم. یک مطلب نوشتم درباره ستاره‌دار شدن دانشجویان ارشد. مطلب را فرستادم. طبیعتا انگلیسی‌ام آن‌موقع نیاز به ویرایش داشت. دبیر بخش پاسخی نفرستاد. ناامید شدم، گفتم حتما تصمیم ندارند دیگر از من مطلبی منتشر کنند. لابد از من خوش‌شان نمی‌آید. چهار ماه بعد خانم دبیر بخش ایمیل زد که ببخشید مرخصی طولانی‌مدت بودم، هنوز می‌خواهی مطلب را کار کنی؟ از ویرایش مطالبم یاد می‌گرفتم. کلمه به کلمه مطابقت می‌دادم. سال بعد یک روز مطلبی خواندم، دیدم نوشته ایان بلک در تهران. ایمیل زدم به ایان. اصلا من را نمی‌شناخت. دعوتم کرد برای شام در هتل‌اش در ولی‌عصر. سوپ قارچ خوردم. همان‌سال ایان دعوتم کرد دو هفته به لندن (درخواست از خودم بود)، که برای اولین بار بروم لندن، برای اولین بار بروم دفتر روزنامه. یک جور رفته بودم کارآموزی. آن دو هفته خیلی مفید بود، دبیران بخش‌های مختلف را شناختم. پررو بودم، می‌رفتم خودم را معرفی می‌کردم. بعد دو هفته برگشتم تهران، دیگر بیشتر می‌نوشتم. سال بعدش ۸۸ شد و بعد من چندین مرتبه بین لندن و تهران و بعد لندن تنها. صبر داشتم، صبر و حوصله ارزشش را داشت. آن سال‌ها گاردین مثل دانشگاه بود برای من. ایان – که اخیرا بازنشستگی‌اش را جشن گرفتیم – به شوخی می‌گفت: تو گران‌ترین تحصیلات دنیا را داشتی. جوان بودم، حوصله داشتم، عجله نمی‌کردم. چند سال اول را حق‌التحریری کار کردم. اصلا فکر نمی‌کردم یک روز عضو هیئت‌تحریره بشوم، اصلا به فکرم هم خطور نمی‌کرد. برای من یکی، گاردین در همه این سال‌ها واقعا بخشنده بوده. حالا از آن موقع نزدیک به هزار مطلب نوشته‌ام برای روزنامه. حالا ده سال گذشته، باورش سخت است که بیشتر آن را دور از وطن سپری کردم.