من متهم می‌کنم…!

وقایع این روزها را که دنبال می‌کنم ناخودآگاه یاد کتاب در جستجوی زمان از دست‌رفته‌ی مارسل پروست می‌افتم. بیشتر از همه هم قسمت‌های مربوط به ارجاعات تاریخی به وقایعی که معروف به «جنجال دریفوس» شد. اهل تاریخ نیستم و به همین خاطر برایم جالب است که روایت یک رمان‌نویس از ماجرای تاریخی دریفوس این مقدار به یادم مانده و این روزها ذهنم را به خودش درگیر کرده.  

پروست ماجرای رسوایی سیاسی دریفوس را به‌خوبی دستمایه‌ی رمانش کرده. آلفرد دریفوس افسر یهودی ارتش فرانسه در سال ۱۸۹۴ در بحبوحه یهودستیزی در اروپا در فرانسه متهم به خیانت – جاسوسی برای آلمان – و به جزیره دورافتاده‌ای در گویان فرانسه تبعید شد. ماجرای رسوایی دریفوس جامعه فرانسه را دوشقه کرد. اکثریتی که دریفوس را خائن می‌دانستند و اقلیتی که او را بی‌گناه و قربانی فساد دستگاه قضا. بحث روز جامعه‌ی بورژوا هم برای مدت‌ها ماجرای دریفوس بود. جنجال‌ها و بحث‌هایی که انعکاس آن به خوبی در رمان در جستجو هویدا است. 

اما به‌یاد ماندنی‌ترین واقعه در ماجرای دریفوس مربوط به اقدامی است که امیل زولا – نویسنده و روشنفکر نام‌آور رمان ژرمینال – در حمایت زودهنگام از دریفوس، بی‌گناهی او و انتقاد از حاکمیت فرانسه و جامعه کشور خود انجام داد. صفحه یک روزنامه «بامداد» در ۱۳ ژانویه ۱۸۹۸ – یعنی چهار سال بعد دادگاهی شدن دریفوس – به مقاله‌ای اختصاص داشت به قلم زولا تحت عنوان درشتی که طنین آن تا به امروز هم شنیدنی است: «من متهم می‌کنم…!» مقاله به شکل نامه‌ای خطاب به رئیس‌جمهور وقت فرانسه نوشته شده بود و حاکمیت فرانسه را به یهود‌ستیزی متهم کرده و به بی‌گناهی دریفوس دلالت می‌کرد. اما تنها در سال ۱۹۰۶ است که مقامات فرانسه در نهایت با بازنگری پرونده دریفوس به بی‌گناهی او حکم مجدد دادند. زولا هم بیش از یک ماه پس از نوشتن آن مقاله در صفحه نخست روزنامه فرانسوی به اتهام افترا دادگاهی شد و از ترس زندان به انگلستان گریخت و یک سالی در تبعید پناه گرفت.

قضاوت اشتباه اکثریت یک جامعه، واکنش فردی یک روشنفکر و یهود‌ستیزی وقت جامعه فرانسه دست‌خوش قسمت‌هایی از رمان در جستجو مارسل پروست است – وقایعی که سال‌های پیش از وقوع جنگ جهانی اول اتفاق افتاد. انعکاس ماجرای دریفوس در قرن ۲۱ هم دیده می‌شود؟ در جهان امروز دریفوس قرن ۲۱ ما کیست و کجاست؟ امیل زولای ما چرا نامه‌اش را نمی‌نویسد؟ این روزهای مشوش چه جرسی در خود پنهان دارد و چه فریادی و چه محملی؟

شما بودید چه می‌کردید؟

وضعیت کشور را از هر طرف که نگاه کنیم بحرانی است. دیگی که دارد کم‌کم لبریز می‌شود. از فشار داخلی گرفته – حصر و زندانی سیاسی و آزار و اذیت اقلیت‌ها و عدم تحمل نظر مخالف گرفته تا بحران ارزی – تا فشار خارجی – تحریم و ترامپ و پمپئو و بن‌سلمان و نتانیاهو. 

این وضعیت من را بیشتر از هر چیزی یاد یک بیماری می‌اندازد که دچار یک وضعیت حاد شده و با وضعیت هشدار روبرو است. اطرافیان این بیمار در نهایت یک عکس‌العملی نشان می‌دهند. ممکن است تصمیم بگیرند که حتی‌المقدور خودشان را از بیمار دور کرده تا خودشان را نجات دهند یا آن‌قدر درگیر درمان بیمار بحران‌زده بشوند که خودشان هم دچار بحران شوند. ممکن است مشورت غلط بدهند، ممکن است اصلا مشورت ندهند. خلاصه، وقتی بیماری را می‌شناسیم که دچار بحران شده، هر طور عکس‌العملی نشان دهیم – حتی تصمیم به عدم نشان دادن هیچ عکس العملی – خودش یک جور موضع‌گیری است. مثلا تصمیم می‌گیریم در مواجهه با بیماری که عاشقش هستیم، یا نیستیم – دوست‌است، یا همسایه‌است یا اصلا یک‌بار آن را در خیابان دیده‌ایم، حالا خیلی هم از دور دیده باشیم – یک عکس‌العملی نشان بدهیم. شاید تصمیم بگیریم از داخل ماشین صورتمان را آن‌ور کنیم تا بیمار را اصلا نبینیم. شاید به راننده بگوییم که ما را پیاده کند تا برویم کمک. شاید برویم از کیف بیمار روی کف خیابان دزدی کنیم. 

این موضوع خیلی مرا یاد برنامه معروف شبکه ای‌بی‌سی آمریکا می‌اندازد، اسمش هست «شما بودید چه‌ می‌کردید؟» مثلا نشسته‌اید داخل یک رستوران و میز بغلی صحبت‌های همسری را می‌شنوید که دارد به ناحق به همسرش جلوی بقیه سرکوفت می‌‌‌زند. آیا وارد این دعوای خانوادگی می‌شوید یا سکوت می‌کنید؟ بالاخره یک تصمیمی می‌گیرید. 

در مواجهه با بحرانی که ایران با آن روبروست هم همین منوال است. مثلا موقعیتی که من با آن روبرو هستم این است که مثل میلیون‌ها نفر دیگر عاشق کشورم هستم. جزئی از هویتم است. ریشه. مام. هر چی اسمش را می‌خواهی بگذاری. رنج می‌برم از این وضعیتی که درش قرار دارد. ممکن است بیماری‌اش خدای نکرده آن‌قدر حاد شود که دیگر نشود نجاتش داد، اما دلم می‌خواهد در نجات دادنش سهیم باشم. خود مشکل را هم کامل با آن آشنایی ندارم، درمانش را هم نمی‌دانم. اما من چه کار از دستم بر می‌آید. هستند افرادی که تصور می‌کنند مشکل را فهمیده‌اند، راه حل را می‌دانند. نامه می‌نویسند به فلان به بهمان. هستند کسانی که نامه نمی‌نویسند. هستند کسانی که نامه نوشته شده را پوشش نمی‌دهند. خلاصه، کدام طرف می‌ایستم؟ طرف حاکمیت که جزئی از مشکل است؟ طرف آمریکا و انگلیس و اسرائیل و عربستان که دوباره جزیی از مشکلی هستند که ایران با آن روبرو است؟ (هستند البته افرادی که با این برداشت‌ها هم مخالفند طبیعتا.) آیا اصولا نبایست دخالتی کنم و تنها نظاره‌گر باشم؟ نظاره‌گری هم که طبق تئوری من خودش یک جور عکس‌العمل است. آیا درباره‌اش بنویسم؟ این هم یک جور عکس‌العمل است.

از ترس فروپاشی کشور و دخالت بیگانه ممکن است چشمانم را بر بی‌رحمی‌های جمهوری اسلامی ببندم و طرف آن را بگیرم؟ از ترس جمهوری اسلامی و بی‌رحمی‌هایی که کرده ممکن است چشمانم را بر چشم و طمع بیگانه ببندم و گذشته ننگین‌اش را نادیده بگیرم؟ کلا ممکن است بروم سراغ زندگی خودم و عکس‌العملی نشان ندهم و مهمانی روز جمعه را ترتیب بدهم؟ 

خلاصه امر، وقتی با یک عزیزی، یک غریبه‌ای، یک کشوری روبرو هستیم که با بحران حاد روبروست، هر تصمیمی که بگیریم، برای خودش تصمیم است. کدام طرف می‌ایستم؟ کدام طرف می‌ایستی؟ کدام طرف می‌ایستیم؟ یا به قول فرهاد میثمی در نامه اخیرش از اوین: «اکنون در جهان واقع بر این مصدر نشسته‌اید – با صلاحیت یا بی‌صلاحیت – در قبال آنچه انجام می‌دهید، مسئولید.» میثمی از روی فروتنی این را فقط خطاب به حاکمیت نوشته اما برای من نوعی، خطاب به من هم هست. 

عشق و نکبت در روز کریسمس در بیمارستانی در لندن

یکی دو روز قبل اینکه بیمارستان بستری بشوم، یک کاری کردم کارستان. محدود دوستانی که خانه‌ من آمده‌اند و رفته باشند اتاق خواب من می‌دانند که بالای میز تحریرم دو قاب است. یکی مربوط به جایزه بهترین روزنامه‌نگار سال ۲۰۱۰ در بریتانیا و یکی هم مربوط به جایزه پی‌با‌دی آمریکا برای فیلم ندا در همان سال‌ها. کلا خانه سعید آمدن در لندن نیازمند یک پرسه‌ی امنیتی خوددرآوردی است که من اسمش را گذاشته‌ام چک‌آپ اف‌بی‌آی به روایت سعید. یعنی تا طرف بک‌گراند چک اف‌بی‌سی سعید را نگذراند نمی‌تواند پایش را بگذارد خانه سعید. خلاصه حالا که این‌ها را برای شما می‌نویسم می‌بینم متاسفانه یک خلل و فرجی هم داشته این سیستم امنیتی من. اما خلاصه آنکه این دو تابلو برای سالیان سال – حالا یک‌کم کمتر از ده سال – همیشه تو اتاق من بوده‌اند، آویزان روی دیوار. 

سباستین تو اتاق رفته بود دستشویی که دو تا تابلو را آوردم پایین و گذاشتم روی زمین. رفتم داخل دستشویی، هنوز نشسته بود روی دستشویی، گفتم که من خودم به خودم جایزه می‌دم، احتیاجی به جایزه‌های این‌طوری ندارم. خلاصه یک پایی گذاشتم روی نفس خودم از آن پا رو نفس گذشتن‌ها که بیا و ببین.

خلاصه، حالا که من خودم به خودم جایزه می‌دهم، کارم رسیده به بیمارستان و مشکل روحی‌، روانی. اوایل که آورده شدم اینجا، پرستارها و دکترها ظاهرا مرا جدی نمی‌گرفته‌اند، فکر می‌کردند که احتمالا این‌ها حقه است و من در اصل یک روزنامه‌نگار تحقیقی هستم که آمده‌ام اینجا به قول انگلیسی جماعت ان‌در‌کاور که درباره‌ی مشکلات سیستم درمان بریتانیا مطلب بنویسم. خلاصه کلی فحش و فحش‌کاری لازم بود که من به این‌ها ثابت کنم که نه بابا، این بنده‌ی خدای روزنامه‌نگار به‌خدا به‌پیر به‌پیغمر یک چیزی‌اش هست. حالا هم من آن‌ها را جدی گرفته‌ام، هم آن‌ها تا حدودی من را. دو تا مطلب بلاگم را که به انگلیسی نوشتم، خوانده‌اند و حالا شک‌شان این است که شاید آمده‌ام اینجا قر و فر در آورده‌ام که کتاب بنویسم. به‌همین خاطر امروز وقتی جان می‌گفت که می‌خواهد داستان زندگی‌اش را برایم تعریف کند که من بعدا در گاردین چاپ کنم، یکی از پرستارها گفت که حرف‌هایش را بشنو اما چیزی ننویس. می‌ترسند مثل سگ. 

قبلا هم این را گفته‌ام، آدم تا از بیرون چیزی را نبیند نمی‌تواند به خوبی آن را قضاوت کند. حالا که فکرش را می‌کنم به قول ابراهیم گلستان خیلی هم خوش‌شانس بوده‌ام که ده‌سالی است تبعیدی‌ شده‌ام. درد و مشکل کشورم را شاید بهتر درک کنم نسبت به کسی که هنوز در داخل آن درد و مشکل زندگی می‌کند. بماند که خلاصه در غربت هم من کارم به درد و مشکل رسید – البته به دلایل دیگر. 

واقعیت این است که بخش ما در بیمارستان خیلی امکانات خوبی ندارد، هر چند جزو یکی از بهترین بخش‌های درمان روح و روان در بریتانیاست. اتاق‌ها کثیف و ژولیده، امکانات درپیت، خلاصه یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوید. آواز دهل از دور خوش است. حالا درست است ما به اشتباه در ایران مشکلات روح و روان را جدی نمی‌گیریم و درمانگاه درست درمان نداریم اما امکانات پزشکی بدی هم نداریم به‌خدا. من همان ایران بارها کارم به بیمارستان کشیده بود، بیشتر برای عیادت اقوام و دوستان. هم رفتار پرستارها بهتر بود و هم امکانات تمییزتر و بهداشت بهتر. خلاصه این سیستم درمانی بریتانیا که برای همه رایگان است، خوبی هم کم ندارد، خصوصا اگر بحث مرگ و زندگی تو باشد اما حالا شما اگر مشکلتان یک قدم کمتر از مرگ و زندگی‌ باشد باید بدوی دنبال دکتر – یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوی.

دیروز که کریسمس بود، پرستار ازم پرسید که کسی می‌آید عیادتت یا نه. گفتم قرار نیست کسی بیاید. به سباستین – که این مدت به خاطر بستری شدن من رفته پیش مادر و پدرش – گفته بودم که خودت را الکی اذیت نکن. روز تعطیل قطار کار نمی‌کند و نمی‌شود بیایی. خلاصه این دلبر و شاهد که سیب زنخدانش همچون میوه‌های بهشتی‌است، آنقدر حالش گرفته بوده که پدرش گفته من یک ساعته تو را با ماشین خودم می‌برم بیمارستان دیدن سعید و یک ساعت بمان و یک ساعت هم طول می‌کشد برگردیم. خلاصه، من رفتم تو دفتر پرستار گفتم: ایمی، سباستین قراره بیاد، می‌تونی من و اون رو ببری بیرون. گفت: ببین سعید تو بیشتر از یک هفته اینجا هستی اما هنوز نمی‌دانی اسم من ریتا است و نه ایمی؟ کارتش را نشان داد، اسمش ریتا بود. زن غنایی چهل و هفت‌، چهل و هشت ساله که روز کریسمس کارش این است که چهار فرزندش را خانه رها کند بیاید بیمارستان از من مراقبت کند.

سباستین که رسید علیاحضرت ملکه در حال روده‌درازی بود. همانطور که قدم می‌زدم به سمت اتاق پذیرایی – جایی که تلویزیون قرار داشت و سباستین روی مبل قرمز رنگ نشسته بود – راحت می‌شنیدم که الیزابت دوم داشت می‌گفت: برای من هم امسال سال خیلی شلوغی بوده، دو تا عروسی داشته‌ایم و دو تا نوه، نتیجه جدید و یک نوه، نتیجه جدید هم در راه است. این‌ها یک مادربزرگ را (خود ملکه‌اش را می‌گفت) سرگرم نگه می‌دارد. به سباستین که رسیدم آنقدر هل شدم که افتادم روش. ماچش کردم جلوی همه. روی لب‌هایش. گفتم ممنون که آمدی. اینطور سه ساعت روز کریسمس خودش و پدرش از خانواده دور مانده‌اند. پدرش بیرون بیمارستان توی ماشین منتظر ماند.

نیم ساعت بعد با ریتا سه نفری رفتیم بیرون. ریتا یک قدم از ما جلوتر حرکت می‌کرد اما معلوم بود به حرف‌های عاشقانه ما خوب دارد گوش می‌دهد. داخل مغازه، برای خودم دوغ ترکی خریدم و آدامس و یک بسته چیپس. تو راه بازگشت قبل اینکه برگردیم داخل بخش، پدر سباستین را دیدیم. اسمش را فراموش کرده بودم. از قبل با پرستار هماهنگ کرده بودم که یک‌جوری از سباستین اسم پدرش را جلوی من بپرسد که من یادم بیاید تا ضایع نشوم. خلاصه بابای سباستین – سول – تا من را دید آمد جلو، من را بغل کرد، لپ‌‌هایم را بوسید. اینجا در این کشور بلاد کفر، مرد مرد را روی لپ نمی‌بوسد. اگر بابای سباستین لپ من را ماچ کرد معنی‌اش این بود که من را عین پسرش دوست دارد. 

سباستین و سول که خداحافظی کردند، من و ریتا حرکت کردیم به سمت بخش داخل بیمارستان. ریتا گفت: معلوم است که دوستت دارند. گفتم: آره، خیلی‌ خو‌ش‌‌شانسم. سعید معنی‌اش یعنی خوش‌شناس.

از ریتا پرسیدم که چرا تو این همه لبخند روی لب‌‌هایت است. چرا از بقیه مهربان‌تری. گفت: اوه، پدرم همیشه لبخند می‌زد. از پدرم یاد گرفتم. پدرش در غنا زندگی می‌کند. گفتم به نظرت چرا این کشور در این وضع گهی قرار دارد که قرار دارد. گفت: این را اینجا ندارند (داشت با انگشتانش قلبش را نشان می‌داد). 

داخل بخش بقیه بیمارها و پرستارها هنوز داشتند تلویزیون نگاه می‌کردند. شبکه سه مستند مربوط به شاهزاده هری را تمام کرده بود و حالا بی‌بی‌سی داشت مستند دیگری را نشان می‌داد درباره خانواده سلطنتی و همسر ویلیام. به یکی از بیمارهای انگلیسی گفتم که نظرت درباره ملکه چیست؟ گفت: من عاشق ملکه هستم. گفتم پس چرا وضعیت این بخش – که تازه یکی از بهترین بخش‌های سلامت روان این کشور است – این شکل است. گفت: اشتباه نکن، پرنسس ان عضو هیئت مدیره و یکی از حامیان مالی همین بیمارستانی است که توش بستری هستیم.

وقتی داشتم چیزی‌هایی که خریده بودم را می‌بردم توی اتاقم از ریتا تشکر کردم که من و سباستین را برد بیرون برای قدم‌زدن. لبخند زد و گفت اصلا کار خاصی نکرده. لبخندش به دلم نشست.