روزنامه‌نگار یا جاسوس، مسئله این است!

امشب دوست‌پسر من – سباستین – که در حسن و خوبی غیرت ماه تمام است، به پیشنهاد مادرش من را برد کلیسای جامع سنت‌پل در لندن. یک لندن هست و یکی هم همین کلیسای سنت‌پلش. شهرداری لندن یک قانونی دارد که تا یک محدوده‌ای نمی‌شود ساختمان ساخت که جلوی دید سنت‌پل را بگیرد. یکی از ساختمان‌های نزدیک هم اساسا به همین خاطر کج ساخته شده. معمار قر و فر نیامده. یک‌بار هم در سال ۱۶۶۶ سوخته کامل. خلاصه وقتی عروسی ملکه‌ای، پسر ملکه‌ای، شوهر عمه ملکه‌ای هست، اینها مراسم را اینجا می‌گیرند. من هم هزار مرتبه از کنارش رد شده بودم اما داخلش نرفته بودم.

از قضا مادر سباستین هم که زن خیلی مهربانی است و من هم تازه برای اولین بار بعد چند ماه زندگی مشترک با سباستین باهاشان آشنا شدم نزدیک همین سنت‌پل در یک بانک سوئدی کار می‌کند. لطف کرد برای ما جا رزرو کرده بود که برویم کلیسا آهنگ مذهبی مسیحی گوش کنیم. خودش هم بنده خدا نیامد که خلوت ما را خراب نکند. جایمان هم اتفاقا نزدیک سکو جلوی سالن بود، اتفاقا هم دو نفر خانم خوش‌صدا پشت من نشستند. بلند شدیم و اتفاقا من هم همراهی کردم در خواندن. همجنسگراها هم که احساساتی، آهنگ که شروع شد، من از چشمانم اشک آمد پایین. تلاطم هم که کم نبوده این چند وقت. وسطش هم کلی آدم درست‌حسابی مثل ادی ردمین متن ادبی خواندند. من هم که اهل متن ادبی و اخیرا خدادوست، گوشم تیز شد. 

بیشتر آهنگ‌های مذهبی درباره کریسمس و عیسی مسیح بود – از دید این ور آبی‌ها البته عیسی مسیح همان خداست (از دید اون‌ور آبی‌ها استغفرالله). یک دفترچه هم به همه دادند ۲۳، ۲۴ صفحه اما ۱۹ صفحه‌اش بیشتر مفید نبود. این ۱۹ عدد خیلی مهمی است (اهل بصیرت کشف کنند). یک آهنگ مسیحی بود درباره‌ی مسیح و یکی درباره‌ی فلسطین اما در نهایت تاکید بیشتر آهنگ‌ها روی ستاره داوود و اسرائیل و اهمیت اسرائیل بود. اتفاقا یکی دو آهنگ هم تو دفترچه بود درباره‌ی پادشاه ایرانی. منظورشان کوروش بود. من هم که ایرانی، داستان نجات قوم یهود توسط کوروش فوری آمد تو ذهنم. احساس غرور کردم. خلاصه اینقدر فضا روحانی شد یک دفعه توهم برم داشت که نکنه اصلا این مراسم را گذاشتند کلا برای من. توهم بود یا نبود؟ آدم خیلی باید گنده‌بینی داشته باشد که فکر کند کل این جمعیت را جمع کرده‌اند برای تو اما متاسفانه من اخیرا خیلی دچار گنده‌بینی شده‌ام. خدا از این تقصیر من بگذرد.

بعد داستان با سباستین رفتیم شام و براش گفتم که اتفاقا من هم طرفدار اسرائیل هستم. خب همه ما بنی‌اسرائیلی هستیم. مابقی که از کشتی نوح جا ماندند و هلاک شدند. همه ما بنی‌اسرائیلیم. متاسفانه بقیه‌اش را به انگلیسی نمی‌توانستم بگویم. یعنی ترجمه نمی‌شد کرد. می‌خواستم بگم که کسانی از آنان که با آنان عهد بستی آن‌گاه عهد خود را در هر مرتبه می‌شکنند و راه تقوا نمی‌پیمایند. 

خلاصه سرتان را درد نیاورم. گاهی اوقات دشمنان آدم دست می‌گذارند روی نقاط ضعف آدم. گاهی این نقطه ضعف این هست که بخاطر نبود ایمان آدم لاابالی می‌شود. هر شب با یکی می‌خوابد. گاهی نقطه ضعف آدم پول هست گاهی هم مقام. مثلا ضعف دوست‌پسر سابق من (جورجی منظورم نیست) پول بود. خدا رو شکر الان در لندن دارد برای خودش خانه می‌خرد. تا دیروز دماغش را هم نمی‌توانست بکشد بالا. یک‌وقت ضعف آدم عشق است. من شخصا نقطه ضعفم تا همین تازگی‌ها همین عشق بوده و نبود اطمینان به نفس. حالا که چشمانم باز شده، عشق تبدیل شده به نقطه قوتم.

حالا که من مدتی است اسرار شخصی هویدا می‌کنم، بگذارید این یک نکته نهان را هم بگویم. سال ۲۰۱۴ من یک دوست‌پسری داشتم به نام جورجی. خیلی به من علاقه نشان داد. عین سباستین ماشالله خوش‌رو. من اما دلم پیش آن دوست‌پسر سنگدلی بود که هفت سالی هم اصلا دوست‌پسرم نبود اما هنوز با من زندگی می‌کرد. من هم می‌دانستم دوستم ندارد اما خب دل است دیگر. آخرین تکه‌ای بود که برایم مانده بود از ایران. آخرین پل ارتباطی. نمی‌خواستم از دستش بدم. خلاصه جورجی کلافه شد که من این دوست‌پسر سابق را رها نمی‌کنم. من را گذاشت تنها و رفت. من هم یک اشتباهی کردم این وسط. نقطه ضعفم بود.  ایمانم قوی نبود. من هم آن موقع هنوز پناهجو بودم، تنها بودم، تنها بودم، تنها بودم، یک لحظه شیطان آمد تو ذهنم. خلاصه دو روز بعد بیمارستان چشمانم را باز کردم خدا را شکر زنده ماندم. (از سر صدقه همین قرآنی که قبلش ماچ کردم). این ماجرا بین من و شما خواننده من پنهان بماند. حتی به روی من هم نیاورید. اما حالا که محرم هستید، می‌گویم که در جریان باشید. خلاصه من سه ماهی سر کار نرفتم. تو بگو تو این سه ماه کسی از من سراغی گرفت؟ غیر مامان مهین – بهتر از برگ درخت – و خانواده درجه یک هیچکی اصلا نفهمید سعید کمالی دهقان‌ای هم هست، یا سه ماهی هست توییت نمی‌کنه. به قول شاملو عشق شد خواهر مرگ. مامان مهین می‌دونست اگر سعید دو روز زنگ نزده پس یا مرده یا بیمارستانه. هیچکی دیگه این رو نمی‌فهمید. یعنی چون نقطه ضعفم عشق بود، بخاطرش تا پای مرگ هم رفتم. امروز که دارم برایتان می‌نویسم عشق تبدیل شده به نقطه قوتم. یعنی من دیگر بخاطر عشق بیمارستانی بشو نیستم که نیستم. این را از گوش‌شان بندازند بیرون. داداشم می‌گفت مرد باش. خلاصه هم همجنسگرا هستم و هم مرد. هر دو. دوست‌پسر سابق هم که دوستم نداشت، من هم که می‌دونستم دوستم نداره، اما بالاخره از نقطه ضعفش لطمه دید. هنوز هم نفهمیده از کجا خورده.

حالا ضعف جمهوری اسلامی چیه؟ تعصب. خشک‌مذهبی. بالاخره امثال من یا مسلمان هستیم یا اسلام انگلیسی داریم دیگر. تکلیف‌شان با خودشان مشخص نیست. تا روی تعصب‌هایی چون همجنسگراستیزی یا ترس‌شان از بهایی‌ها غلبه نکنند، نمی‌توانند آشتی ملی ایجاد کنند. درسته امثال من تو اقلیت هستیم اما این تعصبی که ازش حرف می‌زنم ابعاد گسترده‌تری داره. جمهوری اسلامی هر وقت این تعصب را گذاشت کنار، دشمن را هم شکست می‌دهد. حالا از من گفتن بود، حالا هی شما اصرار که اسلام من اسلام انگلیسی است. کو گوش شنوا. 

حالا که بحث شخصی شد این را هم بگویم. من همیشه به دوستانم می‌گویم یک فرق گنده‌ای هست بین روزنامه‌نگار جماعت و جاسوس جماعت. روزنامه‌نگار جماعت هم همان جاسوسی را می‌کند. یعنی می‌رود سراغ اطلاعاتی که یکی یک جا نمی‌خواهد منتشر شود. فرقش اما این هست که جاسوس جماعت این را پیدا می‌کنند برای رئیس‌شان که نان شب‌شان را می‌دهد. روزنامه‌نگار جماعت این اطلاعات محرمانه را منتشر می‌کند برای عموم. برای خیر عمومی. بالاخره من روزنامه‌نگارم یا جاسوس؟ حالا هی شما برید کوچه علی‌چپ. انه شافع مشفع و ما حل مصدق.

این هم اسناد من برای این خاطره جالب برای آن‌ها که اهل بصیرتند:

وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا.

قَالَ: یَجیءُ یَوْمَ الْقِیَمَهِ ثَلَاثَهُ یَشْکُونَ: الْمُصْحَفُ وَالْمَسْجدُ وَالعِتْرَهُ.

مامانم و صدا و سیما

این یک ماهی که مادرم آمد لندن دیدنم (دفعه ششمی بود که می‌آمد دیدنی) خیلی ماه پرتلاطم اما پربرکتی بود. چهار سالم بود که پدرم را از دست دادم، و خب از این جهت خیلی مامانی هستم. خصوصا که ته‌‌تغاری هم هستم. همجنسگراها هم که اصولا خیلی مامانی هستند. تو این ده سال غربت خب بیشتر از قبل هم مامانی شدم. تقریبا روزی نبوده که دو بار زنگ نزده باشم بهش. یک مرتبه صبح تو راه کار که می‌شود حدود ظهر کرج و یک بار هم عصر که می‌شود شب. اوایل که روزی سه بار زنگ می‌زدم. زنگ می‌زدم بر نمی‌داشت، فوری زنگ می‌زدم خواهرم، بعد برادرم، بعد خاله، خلاصه یک همچین مامانی‌ای. 

این بار اومدن مادر به لندن با دفعات قبل فرق‌های زیادی می‌کرد. یکی‌اش همین تلاطم‌های اخیر بود و یکی‌اش این بود که برای اولین باری بود که پسر همجنسگرایش که خب سه سالی هست از سر فضولی دفترچه خاطراتش را خواندن فهمیده همجنسگراست، پنج شش ماهی هست با دوست‌پسر انگلیسی‌-سوئدی‌اش زندگی می‌کند. مامان جان هم که خب فدایش بشوم بهتر از برگ درخت، جلسه قرآنی، همین که من را نگذاشته کنار و آمده باید قربانش بروم. سباستین هم کلی مضطرب بود که این مادر تو که همچنان ته دلش امید دارد که تو عاشق دختر بشوی پس از من متنفر است. امید من اما به خدا بود و خدا را شکر معجزه هم شد و این یکشنبه که داشت بر می‌گشت، سر و روی سباستین را بوسید. برای من که خب بزرگ‌شده همین مادرم، می‌دانم نامحرم دست نداده تا به حال، می‌فهمم این یعنی چی. انگار مثلا یک معمم دوآتشه پاشود برود خانه یک مادر شهید مسیحی-ایرانی و کیک دست‌پخت این مادر را بخورد. سجاده آب می‌کشند اما معلوم هست گاهی دل‌شان هم درست می‌تپد. 

من هم که یک ماهی مرخصی گرفتم کلا از گاردین. دست به سینه جلوی مادر. می‌دید کلی لاغر کردم واسه همین مدام غر می‌زد برنج کمتر بخور. خلاصه برای سرگرم کردن این مادر – که فدایش بشوم پایش هم درد می‌کند و نمی‌شود زیاد بیرون بردش – دست به دامان تلویزیون شدیم. چندین مرتبه که دفعات قبل آمد، یادش داده بودم با آیپد من چطور بی‌بی‌سی فارسی و من‌وتو و صدا و سیما نگاه کند. از کار که بر می‌گشتم می‌دیدم دارد صدا و سیما نگاه می‌کند – هی از من اصرار که بی‌بی‌سی فارسی نگاه کن، گاهی نگاه می‌کرد اما هی بر می‌گشت سریال فلان شبکه دو، سریال بهمان شبکه سه. تو این ده سال کلی شبکه ایجاد شده من اصلا خبر نداشتم. فکر می‌کردم همچنان بیشتر از شبکه شش نداریم. آخرش دیگر شبکه خبر. یکی از همین دفعات بود مامان اینجا بود و از سر صدقه یوتیوب سریال شهرزاد نگاه کردیم با هم. مادر که رفت یک مطلب نوشتم درباره شهرزاد تو گاردین. کلی خواننده پیدا کرد. 

این دفعه گفتم مامان جان بچسب به همین صدا و سیما. به مذاق تو بیشتر خوش است. دو سه سال پیش که آمد خلاصه یادش دادم چطور واتس‌آپ و تلگرا‌م‌بازی کند. ماشالله الان هیئت امام حسن محله کرج‌مان که همه‌شان مثل مامان هفتاد ساله من مامان خونه‌‌دارند همه تلگرامی هستند برای خودشان. خود هیئت امام حسن‌شان هم کانال دارد برای خودش. والا تلفن مادر را چک کردم، وی‌پی‌ان هم نداشت. این‌ها ارتباط زدند با خدا بی‌فیلتر وصل می‌شوند تلگرام. سر پل ذهاب که زلزله آمد همین‌طور تلگرامی کلی لباس‌مباس جمع کردند، کامیون گرفتند، فرستادند کرمانشاه. این رو یک بار تلفنی توضیح می‌داد.

خلاصه بعد دو سه چهار ساعت پشت تلگرام بعد نماز صبح بالاخره باید تلویزیون نگاه می‌کرد. من هم که ماهواره ندارم اینجا در لندن. خلاصه با صد هزار درمان یک اپلیکیشن نصب کردیم روی تلویزیون که بشود اینترنتی صدا و سیما دید. مدام هم قطع می‌شد. خلاصه این یک ماه خنداونه دیدن کوفتش شد. بجاش خودم براش کلی استنداپ اجرا کردم.

یک بار رفته بودم پیش یک دوست اسم‌معروفی، بصیرت داشت، می‌گفت غصه نخور ایران نیستی و از اونجا نمی‌تونی بنویسی. گاهی آدم از بیرون چیزها رو بهتر می‌بینه. راست می‌گفت بدبخت. این صدا و سیما هم ایراد کم ندارد. گاهی مقایسه‌اش می‌کنم با تلویزیون ترکیه. بچه که بودم، یکی از برادرانم ماهواره داشت خانه خودش و عیال سابق آمریکادوستش. کانال‌های ترک مد بود. من هم گاهی می‌شستم نگاه می‌کردم. لب‌ولوچه که می‌آمد وسط صورتم را می‌کردم اون‌ور. 

بعد که بزرگ شدم رفتم ترکیه سیاحت دیدم بابا اون چیزی که تو تلویزیون‌های ترک می‌دیدم چقدر با تو اون چیزی که تو جامعه‌ی کشورشان می‌بینم فرق می‌کند. تو تلویزیون لب‌ولوچه و شورتی‌ پورتی می‌دیدی، تو واقعیت موقع اذان مردم صف می‌کشیدند بروند مسجد. این‌قدر مسجد رفتن تو ترکیه دیدم تو ایران ندیده بودم، بعد مردم تو ایران داشتند کانال ترک می‌دیدند. تو ایران هم همین‌طور اما برعکسش. صدا و سیما را که نگاه می‌کنی یک چیزی است، جامعه یک‌ چیز دیگر. همین الانش هم همینطور. ایران که بودم این موضوع حرصم را در می‌آورد. صدا و سیما را گذاشته بودم کنار. من و مامان هم که ماهواره نداشتیم. واسه همین کلا تلویزیون رو گذاشتم کنار. حالا که ده ساله بیرونم، به قول اون دوست اسم‌معروف چشمانم چیزهایی را می‌بیند که داخل بودم نمی‌دید، احساس می‌کنم که خب صدا و سیما کلی تغییر کرده اما همچنان اون مشکلات اساسی سرجایش هست. اما خب تغییرات خوب هم خیلی صورت گرفته. یک برنامه می‌دیدم با مامان درباره اینکه چطور باید با معتادان به مواد مخدر برخورد کرد. حظ کردم از این برنامه. یک برنامه دیدم که مادرهای امثال مامان من را می‌آورد درباره زن بودن در ایران حرف می‌زدند. حظ کردم از این برنامه. مشکل نبود خلاقیت همچنان سرجایش هست. یک مسابقه می‌دیدم – به گمانم «میلیونر شو». محمدرضا گلزار مجری‌اش بود. کلا کپی پیست. اما خلاصه به مامان بهتر از برگ درخت گفتم این قطع و وصلی صدا و سیما در لندن مهم نیست، همین صدا و سیما رو نگاه کن. فکر که می‌کردم، مادرم را که نگاه می‌کردم – که اتفاقا مذهبی‌ترین عضو خانواده هست و بقیه منجمله من لزوما شبیه‌اش نیستند – می‌دیدم همین صدا و سیما فکسنی و تصویرهایی که نشان می‌ده بیشتر به اون جامعه‌ای که من در ایران می‌شناسم نزدیک‌تره تا اون شبکه‌هایی که قبلا می‌گفتم بهتره ببینی. گاهی آدم – خصوصا آدم سابقا عشق خارجی مثل من – باید دوری بکشد از اصل خویش تا باز جوید روزگار وصل خویش. خلاصه گاهی آدم چشمانش باز می‌شود.

شاپرک شجری‌زاده و من – ده سال پیش از این و خاطرات روزهای گذشته

ماجرای شاپرک شجری‌زاده – از دختران خیابان انقلاب که بخاطر شرکت در اعتراضات علیه حجاب اجباری دستگیر شد و به دو سال زندان محکوم شد و حالا از ایران خارج شده و گویا در پارلمان کانادا صحبت کرده – بیش از هر چیزی من را یاد خودم می‌اندازد. در دبیرستان البرز کرج ریاضی‌-فیزیک می‌خواندم که به روزنامه‌نگاری علاقه‌مند شدم. عاشق یکی از همکلاسی‌هایم شده بودم که روزنامه مدرسه‌ای درست می‌کرد. عشق به او من را هم به روزنامه‌نگاری علاقه‌مند کرد. دبیرستان یک اتاق بهم داد، یک کامپیوتر برایم خرید و یک پرینتر – اولین کامپیوتر و پرینتر مدرسه. شدم سردبیر گاهنامه چکاد البرز. چهار شماره در آوردم. یکی از مهم‌ترین مطالبم مصاحبه‌ای بود با شهردار کرج. تو مدرسه کلی اسم برای خودم در کردم.

دو سال بعد قرعه این‌طور رقم خورد که مهندسی راه‌آهن (مکانیک) دانشگاه علم و صنعت قبول بشوم. از روز اول تکلیفم را مشخص کرده بودم. از ترس سربازی مهندسی را ول نکنم اما اهتمامم را بگذارم روی روزنامه‌نگاری. ترجمه یک مطلب فرهنگی گاردین و انتشارش در روزنامه شرق اولین مطلبی بود که در یک روزنامه کشوری منتشر کردم. علاقه‌ام از همان دوران عشق به همکلاسی به ادبیات بود – روزنامه‌نگاری ادبی کردم. وبلاگ درست کردم. اسمش بود سیب گاززده.

۲۱ سالم بود. کلی سابقه پیدا کرده بودم. شرق. اعتماد. شهروند امروز، اطلاعات فرانسه و خبرگزاری فارس. همه‌شان ادبی. جاه‌طلب بودم. می‌خواستم به انگلیسی یا فرانسه برای یک جای دهن‌پرکنی بنویسم. همان سال وقتی شرق را بستند، زنگ زدم گاردین. درباره توقیف شرق مطلب نوشتم. اولین مطلبم بود در یک روزنامه درست‌درمون خارجی. مطلب ۲۳ اکتبر ۲۰۰۶ منتشر شد. امروز وقتی خواستم آرشیو مطالب گاردینم را در سایت ورق بزنم تا مطلب اول را پیدا کنم متوجه شدم که مطلب ۱۲۲۷ام بود. برای لوموند هم مطلب نوشتم. یکی درباره سانسور کاریکاتور در ایران (درباره مانا نیستانی و گل آقا و نیک‌آهنگ کوثر) و همینطور ممیزی کتاب (محمود دولت‌آبادی و سپانلو و مدیا کاشیگر). هیچ‌وقت در عمرم از کشور خارج نشده بودم. جاه‌طلب بودم اما، عشق خارج هم داشتم.

اعتراضات ۸۸ همزمان شد با شروع درست‌درمون همکاری من با گاردین. حق‌التحریری. وقتی خبرنگاران خارجی از ایران اخراج شدند، من همچنان می‌نوشتم. با اسم خودم. ۲۳ سالم بود. ایرانی بودم. برعکس بقیه خبرنگاران خارجی مجوز ارشاد هم نداشتم. سرم در‌د می‌کرد. شخصا هم اتفاقات برایم مهم بود. ماجرا برای همه مهم بود. بعد ماجرای قتل ندا آقا سلطان، جز اولین کسانی بودم که تونستم آدرس خونه‌اش را پیدا کنم. یک مطلب نوشتم برای گاردین که آن موقع بدون اسم منتشر شد. تنها نوشتند «یک خبرنگار در تهران». چهار روز بعد مرگش منتشر شد با یک عکس از بیرون منزل پدر و مادرش که خودم گرفتم. چند وقت بعد رفتم لندن دو هفته، بعد برگشتم تهران، بعد دوباره رفتم لندن و با ویزای توریستی در لندن اقامت داشتم. بعد آنتونی توماس و اچ‌بی‌او بهم پیشنهاد دادند که درباره‌ی ندا فیلم بسازم. ده سال پیش این روزها برگشتم تهران و یک ماهی مخفیانه در حال فیلمبرداری بودم با یک هندی‌کم. کارم اصلا فیلم‌برداری نبود. بلد نبودم فیلم بگیرم. زاویه دوربین نمی‌دانستم چی هست. پانزده حلقه فیلم گذاشتم تو چمدان و ایران را ترک کردم. الان کمتر از ده سال هست که برنگشته‌ام.

فیلم در نهایت فیلم من نبود. کارگردان و نویسنده‌اش یکی دیگر بود. اشتباهم این بود که قبول کردم خودم هم داخل فیلم باشم. آن موقع هنوز متوجه نبودم چرا برای آن‌ها این موضوع فیلم را جذاب‌تر می‌کرد. نه گفتن بلد نبودم. وقتی اولین نسخه فیلم را دیدم از عصبانیت نمی‌توانستم حرف بزنم. -من – این جوان ۲۳ ساله – تته‌پته. خلاصه فیلم درآمد. جایزه گرفتند. جایزه گرفتم. کلی برایم دست زدند. کلی تشویقم کردند. حالا که نگاه می‌کنم، خوشحالم که اولین کسی بودم که رفتم خانه ندا و از اتاقش و لباس‌هایش فیلم گرفتم. افتخار می‌کنم به اینکه در گفتن حقیقت نقش داشتم اما در همین حین می‌فهمم که چقدر تصمیمم در شرکت در این فیلم که فیلم من نبود اشتباه بود. فیلم آن‌طور نبود که اگر من کارگردان و نویسنده بودم می‌ساختم. فیلم یکی دیگر بود. علی‌رغم موفقیت و دوستان تازه در اچ‌بی‌او عطای فیلم و فیلم‌سازی را به لقایش بخشیدم. برگشتم سراغ نوشتن. بعد ماجرای فیلم اعلام پناهندگی کردم. پناهنده سیاسی شدم. بالاخره باید یک‌طور می‌ماندم در این کشور تازه. دو ماه طول نکشید که پناهندگی‌ام مورد موافقت قرار گفت. زندگی تازه در غربت شروع شد. به زودی دهمین سالروز این جدایی خواهد آمد.

پول نداشتم برای ادامه تحصیل. یکی از اساتید یک هفته بعد شروع دانشگاه زنگ زد که چرا نیامدی. گفتم پول شهریه را ندارم. برایم بورس گرفت از یکی از موسسات وابسته به جورج سوروس. فوق لیسانس روزنامه‌نگاری خواندم. در طول این مدت هم کماکان حق‌التحریری برای گاردین می‌نوشتم – وقتی دانشگاه نبودم می‌آمدم دفتر روزنامه. برای خودم میز داشتم. امور زندگی می‌گذشت با سختی. بعد دانشگاه گاردین قرارداد یک‌ساله بست برای اولین بار. با یکی دو جای دیگر هم همکاری می‌کردم. یک مدتی برای ایران‌وایر نوشتم. بعد گاردین استخدام دائمم کرد. دیگر تمرکزم را گذاشتم روی گاردین کلا. گه‌گاهی برای مصاحبه‌ای چیزی جایی دعوت می‌شدم.

ماجرای پناهندگی را به غیر یکی دو سه نفر به کسی نگفتم. خجالت می‌کشیدم بگم. چقدر این خجالت کشیدن اشتباه بزرگی است. چقدر طول می‌کشد تا آدم بالاخره بزرگ شود، خودش را پیدا کند. دو سال پیش بالاخره بریتانیایی شدم. به غلط فکر می‌کردم فصل پناهندگی در زندگی من به کلی بسته شده. دیگر می‌توانم کامل ازش فرار کنم – از این خجالت. خوشحالم که قدرت این را پیدا کردم که مثل همه موضوعات قبلی خودم اولین کسی باشم که این ماجرا را درباره خودم رو کنم. کلاس رانندگی می‌رفتم. موقع اشتباه پام رو می‌گذاشتم روی گاز بجایی که سرعت را کم کنم. مربی‌ام گفت: مهم این نیست که اشتباه کردی، مهم این هست که قدم بعدی‌ات چی هست. بزرگترین درس زندگی‌ را بهم داد. قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی.