شاپرک شجری‌زاده و من – ده سال پیش از این و خاطرات روزهای گذشته

ماجرای شاپرک شجری‌زاده – از دختران خیابان انقلاب که بخاطر شرکت در اعتراضات علیه حجاب اجباری دستگیر شد و به دو سال زندان محکوم شد و حالا از ایران خارج شده و گویا در پارلمان کانادا صحبت کرده – بیش از هر چیزی من را یاد خودم می‌اندازد. در دبیرستان البرز کرج ریاضی‌-فیزیک می‌خواندم که به روزنامه‌نگاری علاقه‌مند شدم. عاشق یکی از همکلاسی‌هایم شده بودم که روزنامه مدرسه‌ای درست می‌کرد. عشق به او من را هم به روزنامه‌نگاری علاقه‌مند کرد. دبیرستان یک اتاق بهم داد، یک کامپیوتر برایم خرید و یک پرینتر – اولین کامپیوتر و پرینتر مدرسه. شدم سردبیر گاهنامه چکاد البرز. چهار شماره در آوردم. یکی از مهم‌ترین مطالبم مصاحبه‌ای بود با شهردار کرج. تو مدرسه کلی اسم برای خودم در کردم.

دو سال بعد قرعه این‌طور رقم خورد که مهندسی راه‌آهن (مکانیک) دانشگاه علم و صنعت قبول بشوم. از روز اول تکلیفم را مشخص کرده بودم. از ترس سربازی مهندسی را ول نکنم اما اهتمامم را بگذارم روی روزنامه‌نگاری. ترجمه یک مطلب فرهنگی گاردین و انتشارش در روزنامه شرق اولین مطلبی بود که در یک روزنامه کشوری منتشر کردم. علاقه‌ام از همان دوران عشق به همکلاسی به ادبیات بود – روزنامه‌نگاری ادبی کردم. وبلاگ درست کردم. اسمش بود سیب گاززده.

۲۱ سالم بود. کلی سابقه پیدا کرده بودم. شرق. اعتماد. شهروند امروز، اطلاعات فرانسه و خبرگزاری فارس. همه‌شان ادبی. جاه‌طلب بودم. می‌خواستم به انگلیسی یا فرانسه برای یک جای دهن‌پرکنی بنویسم. همان سال وقتی شرق را بستند، زنگ زدم گاردین. درباره توقیف شرق مطلب نوشتم. اولین مطلبم بود در یک روزنامه درست‌درمون خارجی. مطلب ۲۳ اکتبر ۲۰۰۶ منتشر شد. امروز وقتی خواستم آرشیو مطالب گاردینم را در سایت ورق بزنم تا مطلب اول را پیدا کنم متوجه شدم که مطلب ۱۲۲۷ام بود. برای لوموند هم مطلب نوشتم. یکی درباره سانسور کاریکاتور در ایران (درباره مانا نیستانی و گل آقا و نیک‌آهنگ کوثر) و همینطور ممیزی کتاب (محمود دولت‌آبادی و سپانلو و مدیا کاشیگر). هیچ‌وقت در عمرم از کشور خارج نشده بودم. جاه‌طلب بودم اما، عشق خارج هم داشتم.

اعتراضات ۸۸ همزمان شد با شروع درست‌درمون همکاری من با گاردین. حق‌التحریری. وقتی خبرنگاران خارجی از ایران اخراج شدند، من همچنان می‌نوشتم. با اسم خودم. ۲۳ سالم بود. ایرانی بودم. برعکس بقیه خبرنگاران خارجی مجوز ارشاد هم نداشتم. سرم در‌د می‌کرد. شخصا هم اتفاقات برایم مهم بود. ماجرا برای همه مهم بود. بعد ماجرای قتل ندا آقا سلطان، جز اولین کسانی بودم که تونستم آدرس خونه‌اش را پیدا کنم. یک مطلب نوشتم برای گاردین که آن موقع بدون اسم منتشر شد. تنها نوشتند «یک خبرنگار در تهران». چهار روز بعد مرگش منتشر شد با یک عکس از بیرون منزل پدر و مادرش که خودم گرفتم. چند وقت بعد رفتم لندن دو هفته، بعد برگشتم تهران، بعد دوباره رفتم لندن و با ویزای توریستی در لندن اقامت داشتم. بعد آنتونی توماس و اچ‌بی‌او بهم پیشنهاد دادند که درباره‌ی ندا فیلم بسازم. ده سال پیش این روزها برگشتم تهران و یک ماهی مخفیانه در حال فیلمبرداری بودم با یک هندی‌کم. کارم اصلا فیلم‌برداری نبود. بلد نبودم فیلم بگیرم. زاویه دوربین نمی‌دانستم چی هست. پانزده حلقه فیلم گذاشتم تو چمدان و ایران را ترک کردم. الان کمتر از ده سال هست که برنگشته‌ام.

فیلم در نهایت فیلم من نبود. کارگردان و نویسنده‌اش یکی دیگر بود. اشتباهم این بود که قبول کردم خودم هم داخل فیلم باشم. آن موقع هنوز متوجه نبودم چرا برای آن‌ها این موضوع فیلم را جذاب‌تر می‌کرد. نه گفتن بلد نبودم. وقتی اولین نسخه فیلم را دیدم از عصبانیت نمی‌توانستم حرف بزنم. -من – این جوان ۲۳ ساله – تته‌پته. خلاصه فیلم درآمد. جایزه گرفتند. جایزه گرفتم. کلی برایم دست زدند. کلی تشویقم کردند. حالا که نگاه می‌کنم، خوشحالم که اولین کسی بودم که رفتم خانه ندا و از اتاقش و لباس‌هایش فیلم گرفتم. افتخار می‌کنم به اینکه در گفتن حقیقت نقش داشتم اما در همین حین می‌فهمم که چقدر تصمیمم در شرکت در این فیلم که فیلم من نبود اشتباه بود. فیلم آن‌طور نبود که اگر من کارگردان و نویسنده بودم می‌ساختم. فیلم یکی دیگر بود. علی‌رغم موفقیت و دوستان تازه در اچ‌بی‌او عطای فیلم و فیلم‌سازی را به لقایش بخشیدم. برگشتم سراغ نوشتن. بعد ماجرای فیلم اعلام پناهندگی کردم. پناهنده سیاسی شدم. بالاخره باید یک‌طور می‌ماندم در این کشور تازه. دو ماه طول نکشید که پناهندگی‌ام مورد موافقت قرار گفت. زندگی تازه در غربت شروع شد. به زودی دهمین سالروز این جدایی خواهد آمد.

پول نداشتم برای ادامه تحصیل. یکی از اساتید یک هفته بعد شروع دانشگاه زنگ زد که چرا نیامدی. گفتم پول شهریه را ندارم. برایم بورس گرفت از یکی از موسسات وابسته به جورج سوروس. فوق لیسانس روزنامه‌نگاری خواندم. در طول این مدت هم کماکان حق‌التحریری برای گاردین می‌نوشتم – وقتی دانشگاه نبودم می‌آمدم دفتر روزنامه. برای خودم میز داشتم. امور زندگی می‌گذشت با سختی. بعد دانشگاه گاردین قرارداد یک‌ساله بست برای اولین بار. با یکی دو جای دیگر هم همکاری می‌کردم. یک مدتی برای ایران‌وایر نوشتم. بعد گاردین استخدام دائمم کرد. دیگر تمرکزم را گذاشتم روی گاردین کلا. گه‌گاهی برای مصاحبه‌ای چیزی جایی دعوت می‌شدم.

ماجرای پناهندگی را به غیر یکی دو سه نفر به کسی نگفتم. خجالت می‌کشیدم بگم. چقدر این خجالت کشیدن اشتباه بزرگی است. چقدر طول می‌کشد تا آدم بالاخره بزرگ شود، خودش را پیدا کند. دو سال پیش بالاخره بریتانیایی شدم. به غلط فکر می‌کردم فصل پناهندگی در زندگی من به کلی بسته شده. دیگر می‌توانم کامل ازش فرار کنم – از این خجالت. خوشحالم که قدرت این را پیدا کردم که مثل همه موضوعات قبلی خودم اولین کسی باشم که این ماجرا را درباره خودم رو کنم. کلاس رانندگی می‌رفتم. موقع اشتباه پام رو می‌گذاشتم روی گاز بجایی که سرعت را کم کنم. مربی‌ام گفت: مهم این نیست که اشتباه کردی، مهم این هست که قدم بعدی‌ات چی هست. بزرگترین درس زندگی‌ را بهم داد. قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی.

در باب صحبت‌های همجنسگراستیز بهروز افخمی درباره‌ی صادق هدایت

استفاده‌ی ابزاری بهروز افخمی از گرایش جنسی صادق هدایت در حمله به کارنامه‌ی ادبی او – یعنی وام‌گیری او از یک بعد زندگی شخصی هدایت در نکوهش حوزه‌ای که مربوط به کارش است – بیش از هر چیزی نشانه‌ی عمق استیصال و نارضایتی آقای افخمی از عدم موفقیت شخصی خود در عرصه کارنامه هنری خویش است. او پیش از این هم در برابر اقبال جهانی به آثار اصغر فرهادی از این ترفند استفاده کرده و به جای نقد اثر هنری او اساس جایزه‌ی فیلم کن را زیر سئوال برده و در گفت‌وگو با روزنامه‌ی «وطن امروز» گفته بود که «کن، جشنواره دگرباش هاست».

افخمی در جریان برنامه‌ای که از صداوسیما درباره‌ی هدایت پخش شد، با پوزخند گفت که روشنفکران و هواداران هدایت «تمایلات همجنس‌خواهانه یا هم‌جنسگرایانه» او یا آن چیزی که در همان مصاحبه اسمش را گذاشت «جنبه‌ی همجنس‌خواهی منفعل» هدایت را سانسور می‌کنند چرا که «این مسئله‌ای است که وقتی که آن را بدانیم درباره‌ی نویسنده‌ای مثل صادق هدایت آن وقت ممکن است که نگاهمان به داستان‌های [او] کلا تغییر کند و متوجه خیلی چیزها شویم که اگر این را ندانیم، معنایش را نمی‌فهمیم – مثلا اینکه چرا در داستان‌های هدایت زن‌ها یا نفرت‌انگیز هستند یا رقت‌انگیزند و یا به اصطلاح اثیری هستند یعنی موجودی خیالی، مثل موجودی که فقط تو خواب‌ها وجود داشته باشد.»

صحبت‌های آقای افخمی ملغمه‌ای از اطلاعات درست و غلط بود – تاکتیکی ناجوانمردانه برای تخریب نویسنده‌ای که آبروی ادبی ایران در دنیای رمان یا داستان‌نویسی به معنای امروزی آن است. آقای افخمی به درستی به همجنسگرایی هدایت اشاره کرده و اینکه بحث در این حوزه و تاثیر آن در شناخت بهتر زندگی و آثار ادبی او مورد غفلت جامعه‌ای ایران قرار گرفته است. اما نیت آقای افخمی در آشکارسازی گرایش جنسی هدایت همانطور که در اظهاراتش مشخص است برای این نیست که به نقد ادبی آثار او کمک کند. قصد او لکه‌دار کردن نویسنده‌ای است که شصت و هفت سال پس از مرگش جایگاه ادبی‌اش مستحکم‌تر از قبل است. مخاطب آقای افخمی بیننده‌ی تلویزیونی است که به طور قطع به طور گسترده مغلوب صحبت‌های او می‌شود.

او به خوبی می‌داند که در کشوری که همجنسگراستیزی فصل مشترک جامعه‌ی دیندار و جامعه سکولار است، صحبت‌های او مقبولیت کوتاه‌مدت زیادی را دربرخواهد داشت. آنچه چشمان آقای افخمی از دیدن آن عاجز است، نگاه جهان‌شمول و نگاه بالاتر از کشوری با مرزهای ایران است – اتفاقا همان نکته‌ای که امثال هدایت و فرهادی را در سطح جهانی موفق کرده و آقای افخمی را به انفعال و بی‌تحرکی در حوزه کاری خود واداشته است.

اصولا در شناخت درست یا نادرست بودن یک موضوع اقلیت سراغ اکثریت رفتن اشتباه است. آقای افخمی با تحریک کردن مخاطب عام تلویزیون در اصل دنبال این است که برای خودش یار جمع کند. این ترفند او ممکن است در کوتاه‌مدت جواب بدهد، در بلند مدت اما او را در شمار افرادی قرار خواهد داد که نام‌شان در تاریخ فراموش خواهد شد. خواه موضوع مسئله‌ی همجنسگرایی باشد، خواه حقوق مربوط به بهایی‌ها، خواه حقوق مربوط به رسیدگی به امور جانبازان جنگ ایران و عراق نظرخواهی یا رفراندوم عمومی درباره تثبیت درستی یا نادرستی موضوع اقلیت اشتباه است. به همین خاطر است که در نهایت نگهبانان حقوق اقلیت در هر جامعه‌ای اکثریت نیستند، هرچند با مرور زمان اکثریت هم ممکن است به التزام انسانی و حقوقی به رعایت حقوق اقلیت آگاه شوند. قوانین مترقی، تلاش قانون‌گذاران و کوشش نخبگان است که در وهله‌ی اول برای دفاع از حقوق اقلیت سپر جلو خواهند برد – اینها هستند که در نهایت به اکثریت کمک می‌کنند تا بر تعصب خود فایق آمده و رواداری خود را گسترش دهند. ایرلند – از دیندارترین کشورهای اروپایی – برای مثال برای پذیرش همجنسگرایی سراغ مدل خطرناک رفراندوم رفت. اما حتی در این کشور هم که همچنان موضوعی چون سقط جنین غیرقانونی است، ۶۲ درصد مردم در سال ۲۰۱۵ به ازدواج همجنسگرایان رای مثبت دادند. آقای افخمی شاید نمی‌داند که ایران در سطح جهانی در اقلیتی قرار داد که همچنان در آن همجنسگرایان با خطر اعدام روبرو هستند. کشورهای دیگری که دیدگاهشان درباره‌ی همجنسگرایی با ایران همسان است عبارتند از: افغانستان، سودان، نیجریه، عربستان سعودی، سومالی. 

شگرد آقای افخمی در تحریک احساس اکثریت در نکوهش کار یک نویسنده ترفند جدیدی نیست. این روزها من هم شخصا مورد هجمه‌ای از این جور حملات همجنسگراستیز بودم. منتقدین من – البته نه در داخل ایران بلکه این بار در خارج کشور – به جای نقد مقالاتی که اخیرا نوشتم، تلاش کردند تا با آشکار کردن همجنسگرابودن من نظر عمومی به مطالبم را مخدوش کنند. گروهی از منتقدینم در خارج از کشور  – که اتفاقا از منتقدین جمهوری اسلامی هم هستند – با انتشار گسترده این موضوع که همجنسگرا هستم قصد داشتند تا نظر مسئولین یا افرادی که داخل کشور به حمایت از من اظهارنظر کردند را تحت تاثیر قرار بدهند. این موضوع البته ممکن است در کوتاه‌مدت جواب بدهد. در بلندمدت اما امثال آقای افخمی قطعا در سمت راستین تاریخ قرار نخواهند گرفت. 

صحبت‌های همجنسگراستیز آقای افخمی البته نشانگر سرآغاز بحث و جدل داخلی جامعه‌ای ایران – از جمله پدران و مادران ما – درباره موضوع همجنسگرایی است. در دنیای امروز، در مواجهه با نسل‌های امروزی که حاضر نیستند همجنسگرایی خویش را همچون هدایت یا مارسل پروست پنهان کنند، جامعه‌ی اکثریت هم طبیعتا در موضع تدافعی قرار گرفته است. ترس اکثریت از این است که مغلوب اقلیت شوند، ترس اشتباهی که صرفا ناشی از ناآشنایی آن‌هاست در مواجهه با مسئله‌ای که در مورد آن شناخت کافی ندارند. اسمش را می‌شود گذاشت ترس از اقلیتی که با آن آشنایی نداریم. اگر واکنش‌ها به صحبت‌های آقای افخمی نمونه‌ای از میزان عدم پذیرش عمومی جامعه‌ی ایران نسبت به همجنسگرایی باشد، می‌شود تصور کرد که امثال هدایت در ایران و امثال مارسل پروست در فرانسه چرا در آن سال‌های پیشین رغبتی به آشکار سازی گرایش جنسی خود نداشتند. 

چندی پیش اتفاقا درباره‌ی همجنسگرا بودن هدایت با ابراهیم گلستان گفت‌وگویی کردم که برای انتشار آن مجالی پیدا نکرده‌ام. امیدوارم اظهارنظر آقای افخمی باعث شود بحث درباره‌ی همجنسگرایی هدایت در نهایت شروع شود، خصوصا که آخرین معشوق همجنسگرای هدایت همچنان زنده است (از افشای هویت او معذورم، اما آن فرد گلستان نیست). 

گلستان برایم تعریف کرد که آشنایی او با هدایت به سال ۱۳۲۱ بر می‌گردد. گلستان ۲۰ ساله، نسخه‌ای از بوف‌کور را که خود هدایت به‌طور دست‌نویس در هند درآورده بود، خوانده و مشتاق این است که نویسنده ۴۰ ساله را دیدار کند. 

گلستان این طور برایم تعریف کرد: «وسط پاییز سال ۲۱ بود. از خیابان سیروس – خانه‌ام – سوار اتوبوس می‌شدم یا گاهی پیاده می‌آمدم ورزش تا دروازه دولت. ایستگاه اتوبوس سوار می‌شدم به سمت دانشگاه. هدایت هم خانه‌اش همانجا بود. یک روز من زودتر عقب سوار شده بودم. شاگرد اتوبوس می‌آید پول کرایه را بگیرد. وقتی خواستم پول بدهم پول بیشتر دادم. گفتم برای آقای هدایت. من را نمی‌شناخت. وقتی آمدم پایین دیدم ایستاده تشکر بکند. گفتم من کتاب شما را خواندم خیلی خوشم آمده. گفتم خیلی دلم می‌خواست شما را ببینم. گفت غروب‌ها کافه فردوس می‌رویم. از بغل کافه فردوس رد شده بودم اما داخلش نرفته بودم. رفتم آنجا. من که رفتم تو برای رفیق‌های هدایت این فکر پیش آمد که هدایت یک پسر خوشگل بلند کرده. آمدیم سر یک میز دیگر کنار پنجره خیابان. اینطور [با هدایت] آشنا شدم.»

این خاطره گلستان از این جهت برایم جالب بود که نشان می‌داد در سال ۱۳۲۱ دوستان به ظاهر روشنفکر هدایت درباره‌ی گرایشات جنسی او خبر داشتند – البته در حدی که او را دست می‌انداختند.

نکته‌ی ناصواب آقای افخمی درباره‌ی «منفعل» بودن هدایت یا آنطور که احتمالا در صدا و سیما نمی‌توانسته بگوید «مفعول» بودن او هم نشانگر دیدگاه مردسالارانه‌ای ایشان است. مطرح کردن این بحث نشان می‌دهد که آقای افخمی علاوه بر همجنسگراستیزی از عقاید مرتجعانه مردسالاری هم رنج می‌برد. در دنیای همجنسگرایی هیچ برتری بین فاعل و مفعول در یک رابطه عشقی-جنسی وجود ندارد.

در سرزمینی که زیباترین نمونه‌ی عشق بین دو همجنس (مولانا و شمس) از آن برخاسته و شاهدبازی غزل‌سرایان آن (سعدی) زبانزد جهان است، بهترین نویسنده مدرن آن (هدایت) و بهترین هنرمند مدرن آن (بهمن محصص) همجنسگراست، و قرآن آن در توصیف نعمت‌های بهشتی روز واقعه حرف از «یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ» زده، خوانش‌های ابتر همچون خوانش‌های متعصبانه از قوم لوط و همچنین صحبت‌های آقای افخمی نشان از عقب‌ماندگی ما و روشنفکران ما در شروع بحث عمومی درباره‌ی همجنسگرایی است. اظهارات این چنینی همچنین مجال گفت‌وگوی لازم برای بحث درباره‌ی نحوه‌ی مبارزه با آزار و اذیت جنسی خصوصا آزار و اذیت جنسی کودکان را مسدود می‌کند.  

صحبت‌های آقای افخمی در کوتاه‌مدت شاید به ضرر جامعه‌ی همجنسگرای ایرانی باشد اما در طولانی‌مدت پیروز جدال ناجوانمردانه اکثریت همجنسگراستیز بر اقلیتی که گناهش این است که می‌خواهد خودش باشد، پیروز این میدان بی‌شک حق بر باطل خواهد بود.

– نویسنده‌ی این یادداشت، سعید کمالی دهقان، آشکارا همجنسگراست و با دوست‌پسرش سباستین در لندن زندگی می‌کند. 

یادداشتی درباره‌ی «بازمانده‌ روز»؛ نوشته‌ی کازئو ایشی‌گورو

بارها شده وقتی یاد گذشته‌ می‌کنیم؛ ‌افسوس می‌خوریم که چه کارها نکرده‌ایم، چه حرف‌ها نزده‌ایم و چه زمان‌ها و آدم‌هایی که از دست نداده‌ایم. حتی شده آدم‌هایی را ببینیم که از بس درگذشته‌ غرق شده‌اند «آنچه را که از روز باقی‌‌مانده»  را هم از دست ‌می‌دهند. «بالاخره ساعت را که نمی‌شود به عقب برگرداند.» افسوس‌مان بیشتر می‌شود وقتی آنچه را که یاد می‌‌کنیم آدمی‌ باشد که بسیار دوستش می‌‌داشتیم و در دوست داشتنش غفلت کرده باشیم. این که روزی بوده می‌توانسته‌ایم به او بگوییم «دوستت می‌دارم»؛ اما از بس فکر کرده‌ایم که همیشه زمان وجود دارد و هیچ‌گاه دیر نمی‌شود برای گفتن؛ آن را به فردایی معوق کرده‌ایم که هرگز نیامده. «بازمانده‌ روز» حکایت همین ماجراست.

آقای استیونز؛ پیش‌ خدمت حرف گوش کن و رازدار سرای دارلینگتن که به کارش وارد است، آن قدر خوب یاد گرفته از برابر چیزهای مهمی که در خانه اتفاق می‌افتد بی تفاوت بگذرد و پی‌اشان را نگیرد، که وقتی در همان ایام عاشق میس کنتن، سرخدمت‌کاری می شود که حالا نزدیک به سی سال است خانم بن شده؛ احساس‌اش را سرکوب می‌کند و از کنار آن به سادگی می‌گذرد تا نکند یک وقت «تشخص» کاری‌اش خدشه‌دار شود. به همین خاطر است که وقتی آقای نخست وزیر بریتانیا به همراه وزیر امور خارجه و سفیر آلمان یا آن که گروه دیگری از آدم‌های مهم روزگار در طبقه بالا مشغول خوش‌گذرانی و مذاکره هستند؛ آقای استیونز از ترس این که نکند کمی از وظایف‌اش عدول کرده باشد؛ نه برای مرگ پدرش اشکی می‌ریزد که همان موقع چند اتاق آن‌ور تر اتفاق می‌افتد؛ نه حاضر می‌شود وقتی قرار است میس کنتن را برای آخرین بار ببیند، به او بگوید که چه قدر دوستش می‌دارد.

حالا پس از گذشت سالیان سال و مرگ لرد دارلینگتن که آن همه استیونز به او وابسته بوده؛ آقای فارادی ارباب او شده است، مرد شوخ‌طبع آمریکایی که از این به بعد صاحب سرای دارلینگتن است و زیاد از آداب و رسوم خانه‌های مجلل بربتانیا سر در نمی‌آورد و به قول معروف آدم راحتی است. به استیونز اجازه داده چند روزی را با ماشین او به مرخصی برود و آب و هوایی عوض کند. آقای استیونز هم که تازگی نامه‌ای از میس کنتن دریافت کرده و احساس می‌کند اوضاع زندگی‌اش روبه‌راه نیست؛ تصمیم می‌گیرد به غرب مسافرت کند و ضمن دیدار از «مناظر مطبوع» مسیر، خبری هم از خانم بن بگیرد.

«بازمانده روز» در اصل یادداشت‌هایی است که آقای استیونز در طول شش روز سفر به غرب بریتانیا و در نهایت دیدار دوباره میس کنتن پس از گذشت سالیان سال در هتل محقر رزگاردن در دهکده لیتل کامتن، کورنوال نوشته است. استیونز در میان سفر یاد گذشته‌هایی می‌کند که در سرای دارلینگتن داشته و هروقت که مجالی پیدا می‌کند آن‌ها را به صورت خاطراتی می‌نویسد. به همین خاطر فصل‌های کتاب هم به جز نخستین فصل که «پیش درآمد» سفر است؛ به نام روزهایی است که سپری کرده؛ «روز اول – شب»؛ «روز دویم – صبح» تا «روز ششم – شب».

«بازمانده روز» سومین رمان از هشت کتابی ‌است که کازئو ایشی‌گورو نویسنده‌ی پنجاه و سه ساله‌ی انگلیسی‌ ژاپنی‌تبار نوشته است؛ کتابی که به عقیده اغلب منتقدان جهان باعث شد نام کازئو ‌ایشی‌گورو در لیست نویسندگان مهم و تاثیرگذار بریتانیا و جهان قرار بگیرد. هر چند بیشتر رمان‌های ایشی‌گورو برنده‌ی یکی از جوایز مهم ادبی انگلستان شده‌اند اما «بازمانده روز» که جایزه‌ی بوکر سال ۱۹۸۹ را از آن نویسنده‌ی خود کرده و از روی آن فیلمی هم ساخته شده؛ نسبت به دیگر آثار او با اقبال جهانی بیشتری روبرو بوده است. ایشی‌گورو را بیشتر تحت تاثیر نویسندگانی همچون سلمان رشدی و جین آستن می‌دانند؛ حال آن که خود معتقد است بیشتر از مارسل پروست فرانسوی و داستایوفسکی روسی تاثیر گرفته است. با این همه «بازمانده روز» لااقل در عنوان کتاب شباهتی جزئی با اثر به یادماندی مارسل پروست دارد.

عنوان کتاب، به قول نجف دریابندری «پیچشی» در خود دارد که مشکل بتوان در زبان فارسی عبارتی پیدا کرد که همه وجوه پنهان آن را در خود داشته باشد. ابهامی که نویسنده به قصد ایجاد کرده تا دو معنای متفاوت از آن برداشت شود. طوری که عنوان کتاب را هم می‌توان «بازمانده روز» و هم «ویرانه‌های روز» ترجمه کرد. اولی به این معنا که باید «طرز نگاه مثبت‌تری اتخاذ کرد و سعی کرد بازمانده روز را دریافت»؛ گذشته‌ را فراموش کرد و افسوس چیزهایی را نخورد که دیگر از دست داده‌ایم و به جای آن تلاشمان این باشد که اشتباهات گذشته‌مان را در آینده تکرار نکنیم. همچون «بازمانده روز» که گویی همان شب است و وقت استراحت و آرامش. یا باید افسوس روزی را خورد که ممکن است تباه کرده باشیم؛ یا می‌توان از آن عبرت گرفت و فردا را همچون دیروز سپری نکرد. معنای دوم اما مفهومی منفی دارد؛ آدم را یاد چیزهایی می‌اندازد که در گذشته ویران کرده است؛ چه دوستی‌ها؛ چه احساس‌ها و چه آرزوها. چنین ابهامی را نیز می‌توان در عنوان اثر جاویدان پروست دید، «در جست و جوی زمان از دست رفته» یا «در جست و جوی زمان گمشده»؟ که گویی معلوم نمی‌کند «زمان»ی که راوی داستان در گوشه و کنار خاطراتی که به یاد می‌آورد، از آن حرف می‌زند و در عبارات طولانی و مشکلی که آن را می‌نویسد، از دست داده و تباه کرده؛ یا تنها آن را گم کرده و باید آن را پیدا کند. در پایان کتاب «بازمانده روز» آقای استیونز از دیدن «ویرانه»‌ای که برای خود ساخته به گریه می‌افتد و تصمیم می‌گیرد باقی‌ روز را دریابد؛ اما هیچ‌گاه ایام از دست رفته را نیز از یاد نمی‌برد؛ به همین خاطر است که خانم بن می‌گوید: «چه اشتباه وحشتناکی با زندگی خودم کردم… آن وقت آدم به زندگی دیگری فکر می‌کند، زندگی بهتری که می‌توانسته داشته باشد. مثلا من به آن زندگی فکر می‌کنم که ممکن بود با شما داشته باشم، آقای استیونز.»

«بازمانده روز» نمونه‌ موفقی است از ادبیاتی که می‌توان آن را به زعم مترجم کتاب در ژانر «باتلر» یا با اغماض همان «پیش خدمت» به حساب آورد. ادبیاتی که به آداب و رسوم طبقه پیش خدمت می‌پردازد و از مشکلات و دغدغه‌های آن‌ها حرف می‌زند. «بازمانده روز» در بستر همین ادبیات خلق شده است؛ و این موضوع به خصوص در لحن روای داستان نمایان می‌شود. داستان از زبان آقای استیونز روایت می‌شود؛ پیش خدمتی که مدت‌هاست عادت کرده به زبان فاخر درباریان و نجیب‌زادگان انگلستان سخن بگوید؛ همان زبانی که نجف دریابندری در ترجمه آن به فارسی مجبور شده به سراغ زبان کمابیش فراموش شده قاجاری برود و از آن کمک بگیرد؛ زبانی که در آن «نسبت به» فلان کار «اقدام می‌شود»؛ یا «به انجام آن مبادرت می‌ورزند.» شخصیت‌های کتاب‌های کازوئو ایشی‌گورو در هر یک از کتاب‌هایش لحن و کلام خود را دارند و ایشی‌گورو بخشی از موفقیت خود را مدیون همین تبحر زبانی است.

آقای استیونز؛ نه تنها به زبانی فاخر و به دور از هرگونه احساس و هیجان سخن می‌گوید که به همان زبان هم فکر و زندگی می‌کند. به همین خاطر است که شاید خودش هم نداند که تمام سفر کردنش به غرب تنها به خاطر دیدار میس کنتن بوده؛ معشوقه‌ای که گذشت سال‌ها نه تنها یادش را از ذهن استیونز دور نکرده؛ که جزئیات اولین دیدارش را هم به خوبی به یاد می‌آورد. آقای استیونر عادت کرده که هیچ چیزی را جدی نگیرد؛ حتی خودش را. عادت کرده که گریه نکند؛ کسی را دوست نداشته باشد و تنها مثل جسم بی‌جانی که چیزی را نه می‌شنود و نه می‌بیند در اتاق ارباب و در محفل‌های خصوصی او رفت و آمد کند و به وظیفه‌اش عمل کند.

«بازمانده روز» اما تنها از یک لایه داستان تشکیل نشده؛ لایه‌های مختلفی دارد که هر کدام در زمان و مکان خودشان اتفاق می‌‌افتد و ما را نه تنها در شناخت بهتر آقای استیونز کمک می‌کند که در فهم و درک بهتر دوره‌ و سالیانی که داستان در بستر آن می‌گذرد نیز یاری می‌دهد. نویسنده در همین اثنا که در جلد کارآکتر «پیش خدمت»ای رفته؛ ماجراهایی را از اوضاع و احوال سیاسی بریتانیا خصوصا هنگام سیطره‌ی آلمان‌ها بر اروپا روایت می‌کند. ماجراهایی که هیچ‌کس بهتر از یک «پیش خدمت» که ناظر محافل مهم کشورش است، نمی‌تواند تصویر کند. کازوئو ایشی‌گورو به خصوص از آن جهت که ژاپنی است و هر چند سال‌هاست در انگلستان زندگی می‌کند؛ اما به واسطه زندگی در خانواده‌ای شرقی توانسته نگاه سیاسی و متفاوت‌تری به وضعیت‌ای بیاندازد که دیگران درباره‌ی آن زیاد حرف زده‌اند اما در تصویر کردنش آنچنان موفق نبوده‌اند.

رمان «بازمانده روز» خواننده را به یاد گذشته‌هایی می‌اندازد که نابود کرده؛ زمان‌هایی که از دست داده و به خصوص آدم‌هایی که گم کرده است. همچنین به آدم این نوید را می‌دهد که هر قدر هم که روز تمام شده باشد؛ بازمانده‌ آن یعنی شب هنوز نیامده. «برای عده زیادی از مردم شب شیرین‌ترین قسمت روز است… چه حاصلی دارد که مدام به پشت سرمان نگاه کنیم و خودمان را سرزنش کنیم که چرا زندگی‌مان آن طور که می‌ِ خواستیم از آب در نیامده؟» آقای استیونز رمان «بازمانده روز» شاید در جست و جوی «روز»ی باشد که از دست داده؛ یا حتی گم کرده؛ اما به بازمانده‌ی آن هم امید دارد؛ «آن چه که از روز باقی مانده.»

– سعید کمالی‌دهقان؛ روزنامه‌ی شرق، خرداد ۱۳۸۶