تفاوت‌های من و فروغ – بیمارستان و واقعیت یا تخیل؟

از لحاظ گنده‌بینی هم که شده، بالاخره من از فروغ (فرخزادشان را می‌گویم) نمی‌بایست عقب می‌افتادم. حساب که می‌کنم خب یک مرتبه چهار سال پیش رفتم بیمارستان (حالا شما بگو فقط واسه دو روز – قبلا که برایتان تعریف کردم)، یک بار هم حالا این مرتبه. من الان ۳۳ سالم هست، فروغ یک ماه و نیمی بعد ۳۲ سالگی بود که پرواز کرد. تا اینجای کار من خیلی هم بد عمل نکرده‌ام. یعنی این مرتبه زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت، چهار بار نواخت و من تماس گرفتم مامان مهین گفتم مامان جان، دیگر تمام شد، گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد اما با روزنامه تماس نگیر. روزنامه اطلاع دارد. 

با سباستین – شاهد و دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام – مشورت کردم. گفتم یعنی اگر من بنویسم که این یک هفته من اینجا بودم و حالا‌حالاها باید باشم و اصلا حوصله کسی را هم ندارم با من تماس بگیرد، اینکه ما طبق برنامه نرفتیم پرتغال – ضایع می‌شود؟ گفتم هم اسامی را تغییر می‌دهم هم خلاصه داستان را یک جورهایی عوض می‌کنم که واقعیت و تخیل معلوم نباشد. خلاصه یک جوری می‌نویسم تابلو نباشد که دقیقا کجا هستم و اصل ماجرا چیست. این‌طور هم خیلی ضایع نمی‌شود هم من سرگرم می‌شوم، خودبرتری درونم هم ارضا می‌شود. خلاصه به یک توافقی رسیدیم. خانم پرستار آمد تو گفت ببین پسر خوب، ما شش روز بهت تلفن و لپ‌تاپ ندادیم، گفتم با سباستین هماهنگ کردم. گفتند خب پس مسئولیت با خودت. گفتم باشه. 

خب شرم ندارد که. آدم گاهی فشار رویش زیاد می‌شود. گاهی این فشار جسمی است، مثلا باید بار ببرد از چهار طبقه بالا، گاهی این فشار روحی است. اینجا به من می‌گویند آقای واقعیت یا تخیل! برای نویسنده جماعت ننوشتن عین شکنجه روحی می‌ماند. اینجا یک وایت‌برد هست هر کسی بخواهد می‌تواند رویش عبارت روزانه بنویسد. دیروز – که همه جمع شده بودند برای مهمانی کریسمس و من رو هم روی صورت و ریشم کلی پولک و زرق و برق آرایش کرده بودند – پسر آمریکاییه روی وایت‌برد این جمله رو نوشت: «وقتی یک کسی را با گفتن واقعیت آزار می‌دهی، مثل این می‌ماند که یک داروی تلخ را بریزی توی حلقومش اما همراه یک قاشق شکر. اما اگر همان آدم را اگر بخواهی با دروغ شاد کنی، مثل این می‌ماند که سرت را فروکنی توی ماتحتش.» 

من این چند وقت خیلی درباره‌ی واقعیت و تخیل فکر کردم. بالاخره واقعیت چیست؟ تخیل چیست؟ پسر فرانسویه که اهل ریاضیات هست اما به من خیلی کمک کرد که جواب را پیدا کنم. گفت: صفر یک عدد مطلق است. اما صفر عین یک محفظه و مخزن می‌ماند، خود صفر در داخلش تهی است، داخل این محفظه هیچی نیست، اما می‌تونی توی این مخزن اصطکاک ایجاد کنی، یا مثلا توش می‌تونی احساسات بریزی. پس صفر یا هیچی در اصل همه چیز است. برای زندگی تو هم به صفر احتیاج داری و هم به یک. این طور می تونی دو را بسازی. پس اهمیت صفر یا هیچی در اصل اهمیت همه چیز است. همه هستی. بدون صفر هیچی وجود ندارد و با صفر همه چیز و بی‌نهایت و ابدیت وجود دارد. پسر فرانسویه نکته خیلی مهم دیگه‌ای هم گفت که به نظرم محشر بود. درباره نظریه نسبیت اینشتین می‌گفت که «ای» در اصل همان صفر است، یا در اصل همان بی‌نهایت، حالا شما بگو انرژی. اما برای رسیدن به آن نیاز به یک جرم است (من اسمش را گذاشتم انسان) و همینطور به سرعت نور در خلا در سرعت نور در خلا. خلاصه من گفتم پس برای صفر یا ابدیت به یک انسان احتیاج هست ضربدر واقعیت ضربدر تخیل.

با خودم فکر کردم، دیدم خیلی هم چرت نمی‌گویم. امروز وایت‌برد را من پاک کردم، نوشتم: برای رسیدن به حقیقت، هم به واقعیت احتیاج داری و هم به تخیل اما روی کره زمین، باید فرق بین این دو را هم یاد بگیری. یک چیزی را اما نگفتم (نمی‌شد ترجمه کرد): گر چه دوریم بیاد تو قدح می‌گیریم/بُعد منزل نبود در سفر روحانی.