خداشناسی به روایت یک همجنسگرا

امروز که پنج صبح بیدار شدم، بقیه تو اتاقشان خواب بودند تو بیمارستان. گفتم: صبح‌خیزی و سلامت طلبی چون حافظ/هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم. این مدتی که بیمارستان هستم یا حالاحالاها خواهم بودم، سباستین چند تا کتاب برایم آورد اما دفعه اولی که صحبت می‌کردیم گفت چی بیارم، گفتم قرآن مامان مهین رو بیار و دیوان حافظ مامان طاهره. من همیشه به این خارجکی‌ها گفته‌ام که توی هر خانه ایرانی دو کتاب پیدا می‌کنی، حالا اگر دو تا نه، لااقل یکی‌اش هست. یعنی اگر قرآن (حالا قرآن نه، انجیل یا تورات) نباشد – خداباور نباشند – دیوان حافظ هست. یعنی ایرانی جماعت حافظ باور هستند. حافظ – قربانش شوم – هم که قبل اینکه برود سراغ نظربازی و رندی یک‌پا حافظ قرآن بوده. میخانه هم که می‌رفته باز یادش نمی‌رفته اصل خویش را. ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ/به قرآنی که اندر سینه داری. 

البته همین حافظ ما شیطانی هم می‌کرده. عشق‌بازی و جوانی و شراب لعل‌فام/مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام. خلاصه اینکه من این مدت، کلا این یکی دو ماهه که تلاطم کم نداشتم، به این فکر می‌کردم بالاخره خدا هم هست یا نه. خلاصه جواب اومد که هست. اما قبل اینکه رساله خداشناسی خودم را با شما خواننده من مطرح کنم باید بگویم که این‌ها همه‌اش یادداشت ادبی تخیلی است، به همین خاطر اگر خداباور دوآتشه هستید، تخیلی حساب کنید این حرف‌های من را. اگر خداناباور دوآتشه هم هستید – خصوصا در این ور آب که خدانابوری مد روز هست – خبرنگار گاردین جماعت را دیوانه‌جماعت حساب نکنید. تخیلی‌است به خدا.

خلاصه من خیلی تو عمق این قرآن رفتم. هر چی عمیق‌تر رفتم دیدم بابا خیلی هم عمیق نیست، ساده‌تر از این حرف‌‌هاست. بحث بود با یک دوستی می‌گفت که در دنیا منبع نور زیاد است (یعنی منابع نور)، آدم باید چشمانش را باز کند. من مخالفت کردم. گفتم در این کتاب خیالی‌-واقعی که من خواندم، یک سوره هست به نام النور. خب، الف لام اولش الکی نیست که. منبع یکی است بابا. عین من که در گاردین یک منبعه کار می‌کنم. این قرآن هم گفته این نوری که می‌بینید از همه طرف، به خدا به قرآن منبعش یکی است. اسمش هست الشمس. بعد گفته به‌خدا به قرآن این الشمس، در کنار الارض، در کنار اللیل، در کنار النهار، این‌‌ها کلا معجزات ما همین‌هاست. چشمانم را باز کردم دیدم چرت هم نگفته، بالاخره یک خورشیدی هست، یک زمینی هست، یک روزی هست، یک شبی. درسته در فارسی ما حرف تعریف نداریم (الف لام اسمش چی هست؟ حرف تعریف؟). اما زرتشت که بود، قبل اون هم که بود. خورشیدپرست بودند. یعنی می‌گفتند، می‌گفتیم یک منبع نور است.

یک ایرادی که این دوستان همجنسگرای من به قرآن می‌گرفتند هم کلا ماجرای قوم لوط بود. گفتند حالا بقیه‌اش اوکی، متشابه، مطلق، اما این یکی چی. من هم گفتم بابا این را که مارسل پروست در سودوم و گوموره جواب داده. اولین جمله‌اش چی بود؟ (آلبرتین خانم رفتند.) تازگی‌‌ها فهمیدم که پروست در اصل نام آخرین جلد هفت جلد در جستجو را هم می‌خواسته بگذارد آلبرتین خانم رفتند اما در نهایت اسمش را گذاشت زمان بازیافته. ببین، پروست هم بالاخره خداپرست شد یا نشد؟ از من گفتن. 

بعد هم من خودم یک پا پیامبر. پیامبر مگر چیزی چیز پیام‌رسان است. همان خبرنگار دوران قجر بوده دیگر. کل قرآن را هم که زیر و رو کنی می‌گوید به پیر به پیغمیر این اسلام من همان اسلام ابراهیم هست. ابراهیم چی می‌گفت؟ می‌گفت به‌پیر به‌پیغمبر منبع یکی است. نروید سراغ منبع دوم. منبع همین یکی است. راست می‌گفت بدبخت. عیسی‌شان هم که همین را می‌گفت. می‌گفت اول از همه کلمه است. محمد هم که آمد گفت به پیر به پیغمبر عیسی مسیح خدا نیست، شما کج رفتید، اسلام همان اسلام ابراهیم. حالا من انگلیسی این را فهمیدم. شما اسمش را بگذازید اسلام به روایت یک همجنسگرای انگلیسی-ایرانی.

ماجرای لوط هم خیلی ساده بود حلش. بالاخره در همین قرآن متشابه-مطلق، محمد گفته که خدا گفته ما این اقوام را بخاطر اعمالشان مجازات کردیم و نه بخاطر آن چیزی که بودند. قوم لوط هم لاابالی بود. به یک دوست پسر راضی نمی‌شد. هزارتا دوست‌پسر می‌خواست. زن داشت، دوست پسر هم می‌خواست. خلاصه به خدا به همین قرآن، به همین خاطر زن لوط را هم نبرد تو کشتی نوح. نجاتش نداد. به خدا.

نه اینکه توهین کنم به مقام پیامبر. بالاخره من خودم خبرنگارم. یعنی بالاخره خبرنگار کارش این است که برورد سراغ حقیقت. حالا من پیامبر هستم یا جاسوس؟ خلاصه، اینکه یک کتاب دیگری هم سباستین آورد دفعه بعد که این مشکل را حل کرد. حضرت سعدی که ظاهرا دستی در کار هم داشته، می‌گوید: پادشه پاسبان درویش است/گرچه رامش به فر دولت اوست/گوسپند از برای چوپان نیست/بلکه چوپان برای خدمت اوست. چوپان هم آمده هدایت کند دیگر. یک سری گوسفند را. نعوذبالله. 

نکته آخر هم که نظریه اختصاصی خود من در این رساله خداشناسی به روایت یک همجنسگرا هست این هست که اگر روی کره زمین آدم به ایمان برسد (به همین یک منبع)، بعد توی دوزخ امیدش را از دست ندهد (حالا دوزخ یا بیمارستان)، آن وقت حتما به عشق می‌رسد (حالا اسمش سباستین، فدایش شوم دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام).