عشق و نکبت در روز کریسمس در بیمارستانی در لندن

یکی دو روز قبل اینکه بیمارستان بستری بشوم، یک کاری کردم کارستان. محدود دوستانی که خانه‌ من آمده‌اند و رفته باشند اتاق خواب من می‌دانند که بالای میز تحریرم دو قاب است. یکی مربوط به جایزه بهترین روزنامه‌نگار سال ۲۰۱۰ در بریتانیا و یکی هم مربوط به جایزه پی‌با‌دی آمریکا برای فیلم ندا در همان سال‌ها. کلا خانه سعید آمدن در لندن نیازمند یک پرسه‌ی امنیتی خوددرآوردی است که من اسمش را گذاشته‌ام چک‌آپ اف‌بی‌آی به روایت سعید. یعنی تا طرف بک‌گراند چک اف‌بی‌سی سعید را نگذراند نمی‌تواند پایش را بگذارد خانه سعید. خلاصه حالا که این‌ها را برای شما می‌نویسم می‌بینم متاسفانه یک خلل و فرجی هم داشته این سیستم امنیتی من. اما خلاصه آنکه این دو تابلو برای سالیان سال – حالا یک‌کم کمتر از ده سال – همیشه تو اتاق من بوده‌اند، آویزان روی دیوار. 

سباستین تو اتاق رفته بود دستشویی که دو تا تابلو را آوردم پایین و گذاشتم روی زمین. رفتم داخل دستشویی، هنوز نشسته بود روی دستشویی، گفتم که من خودم به خودم جایزه می‌دم، احتیاجی به جایزه‌های این‌طوری ندارم. خلاصه یک پایی گذاشتم روی نفس خودم از آن پا رو نفس گذشتن‌ها که بیا و ببین.

خلاصه، حالا که من خودم به خودم جایزه می‌دهم، کارم رسیده به بیمارستان و مشکل روحی‌، روانی. اوایل که آورده شدم اینجا، پرستارها و دکترها ظاهرا مرا جدی نمی‌گرفته‌اند، فکر می‌کردند که احتمالا این‌ها حقه است و من در اصل یک روزنامه‌نگار تحقیقی هستم که آمده‌ام اینجا به قول انگلیسی جماعت ان‌در‌کاور که درباره‌ی مشکلات سیستم درمان بریتانیا مطلب بنویسم. خلاصه کلی فحش و فحش‌کاری لازم بود که من به این‌ها ثابت کنم که نه بابا، این بنده‌ی خدای روزنامه‌نگار به‌خدا به‌پیر به‌پیغمر یک چیزی‌اش هست. حالا هم من آن‌ها را جدی گرفته‌ام، هم آن‌ها تا حدودی من را. دو تا مطلب بلاگم را که به انگلیسی نوشتم، خوانده‌اند و حالا شک‌شان این است که شاید آمده‌ام اینجا قر و فر در آورده‌ام که کتاب بنویسم. به‌همین خاطر امروز وقتی جان می‌گفت که می‌خواهد داستان زندگی‌اش را برایم تعریف کند که من بعدا در گاردین چاپ کنم، یکی از پرستارها گفت که حرف‌هایش را بشنو اما چیزی ننویس. می‌ترسند مثل سگ. 

قبلا هم این را گفته‌ام، آدم تا از بیرون چیزی را نبیند نمی‌تواند به خوبی آن را قضاوت کند. حالا که فکرش را می‌کنم به قول ابراهیم گلستان خیلی هم خوش‌شانس بوده‌ام که ده‌سالی است تبعیدی‌ شده‌ام. درد و مشکل کشورم را شاید بهتر درک کنم نسبت به کسی که هنوز در داخل آن درد و مشکل زندگی می‌کند. بماند که خلاصه در غربت هم من کارم به درد و مشکل رسید – البته به دلایل دیگر. 

واقعیت این است که بخش ما در بیمارستان خیلی امکانات خوبی ندارد، هر چند جزو یکی از بهترین بخش‌های درمان روح و روان در بریتانیاست. اتاق‌ها کثیف و ژولیده، امکانات درپیت، خلاصه یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوید. آواز دهل از دور خوش است. حالا درست است ما به اشتباه در ایران مشکلات روح و روان را جدی نمی‌گیریم و درمانگاه درست درمان نداریم اما امکانات پزشکی بدی هم نداریم به‌خدا. من همان ایران بارها کارم به بیمارستان کشیده بود، بیشتر برای عیادت اقوام و دوستان. هم رفتار پرستارها بهتر بود و هم امکانات تمییزتر و بهداشت بهتر. خلاصه این سیستم درمانی بریتانیا که برای همه رایگان است، خوبی هم کم ندارد، خصوصا اگر بحث مرگ و زندگی تو باشد اما حالا شما اگر مشکلتان یک قدم کمتر از مرگ و زندگی‌ باشد باید بدوی دنبال دکتر – یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوی.

دیروز که کریسمس بود، پرستار ازم پرسید که کسی می‌آید عیادتت یا نه. گفتم قرار نیست کسی بیاید. به سباستین – که این مدت به خاطر بستری شدن من رفته پیش مادر و پدرش – گفته بودم که خودت را الکی اذیت نکن. روز تعطیل قطار کار نمی‌کند و نمی‌شود بیایی. خلاصه این دلبر و شاهد که سیب زنخدانش همچون میوه‌های بهشتی‌است، آنقدر حالش گرفته بوده که پدرش گفته من یک ساعته تو را با ماشین خودم می‌برم بیمارستان دیدن سعید و یک ساعت بمان و یک ساعت هم طول می‌کشد برگردیم. خلاصه، من رفتم تو دفتر پرستار گفتم: ایمی، سباستین قراره بیاد، می‌تونی من و اون رو ببری بیرون. گفت: ببین سعید تو بیشتر از یک هفته اینجا هستی اما هنوز نمی‌دانی اسم من ریتا است و نه ایمی؟ کارتش را نشان داد، اسمش ریتا بود. زن غنایی چهل و هفت‌، چهل و هشت ساله که روز کریسمس کارش این است که چهار فرزندش را خانه رها کند بیاید بیمارستان از من مراقبت کند.

سباستین که رسید علیاحضرت ملکه در حال روده‌درازی بود. همانطور که قدم می‌زدم به سمت اتاق پذیرایی – جایی که تلویزیون قرار داشت و سباستین روی مبل قرمز رنگ نشسته بود – راحت می‌شنیدم که الیزابت دوم داشت می‌گفت: برای من هم امسال سال خیلی شلوغی بوده، دو تا عروسی داشته‌ایم و دو تا نوه، نتیجه جدید و یک نوه، نتیجه جدید هم در راه است. این‌ها یک مادربزرگ را (خود ملکه‌اش را می‌گفت) سرگرم نگه می‌دارد. به سباستین که رسیدم آنقدر هل شدم که افتادم روش. ماچش کردم جلوی همه. روی لب‌هایش. گفتم ممنون که آمدی. اینطور سه ساعت روز کریسمس خودش و پدرش از خانواده دور مانده‌اند. پدرش بیرون بیمارستان توی ماشین منتظر ماند.

نیم ساعت بعد با ریتا سه نفری رفتیم بیرون. ریتا یک قدم از ما جلوتر حرکت می‌کرد اما معلوم بود به حرف‌های عاشقانه ما خوب دارد گوش می‌دهد. داخل مغازه، برای خودم دوغ ترکی خریدم و آدامس و یک بسته چیپس. تو راه بازگشت قبل اینکه برگردیم داخل بخش، پدر سباستین را دیدیم. اسمش را فراموش کرده بودم. از قبل با پرستار هماهنگ کرده بودم که یک‌جوری از سباستین اسم پدرش را جلوی من بپرسد که من یادم بیاید تا ضایع نشوم. خلاصه بابای سباستین – سول – تا من را دید آمد جلو، من را بغل کرد، لپ‌‌هایم را بوسید. اینجا در این کشور بلاد کفر، مرد مرد را روی لپ نمی‌بوسد. اگر بابای سباستین لپ من را ماچ کرد معنی‌اش این بود که من را عین پسرش دوست دارد. 

سباستین و سول که خداحافظی کردند، من و ریتا حرکت کردیم به سمت بخش داخل بیمارستان. ریتا گفت: معلوم است که دوستت دارند. گفتم: آره، خیلی‌ خو‌ش‌‌شانسم. سعید معنی‌اش یعنی خوش‌شناس.

از ریتا پرسیدم که چرا تو این همه لبخند روی لب‌‌هایت است. چرا از بقیه مهربان‌تری. گفت: اوه، پدرم همیشه لبخند می‌زد. از پدرم یاد گرفتم. پدرش در غنا زندگی می‌کند. گفتم به نظرت چرا این کشور در این وضع گهی قرار دارد که قرار دارد. گفت: این را اینجا ندارند (داشت با انگشتانش قلبش را نشان می‌داد). 

داخل بخش بقیه بیمارها و پرستارها هنوز داشتند تلویزیون نگاه می‌کردند. شبکه سه مستند مربوط به شاهزاده هری را تمام کرده بود و حالا بی‌بی‌سی داشت مستند دیگری را نشان می‌داد درباره خانواده سلطنتی و همسر ویلیام. به یکی از بیمارهای انگلیسی گفتم که نظرت درباره ملکه چیست؟ گفت: من عاشق ملکه هستم. گفتم پس چرا وضعیت این بخش – که تازه یکی از بهترین بخش‌های سلامت روان این کشور است – این شکل است. گفت: اشتباه نکن، پرنسس ان عضو هیئت مدیره و یکی از حامیان مالی همین بیمارستانی است که توش بستری هستیم.

وقتی داشتم چیزی‌هایی که خریده بودم را می‌بردم توی اتاقم از ریتا تشکر کردم که من و سباستین را برد بیرون برای قدم‌زدن. لبخند زد و گفت اصلا کار خاصی نکرده. لبخندش به دلم نشست.