مامانم و صدا و سیما

این یک ماهی که مادرم آمد لندن دیدنم (دفعه ششمی بود که می‌آمد دیدنی) خیلی ماه پرتلاطم اما پربرکتی بود. چهار سالم بود که پدرم را از دست دادم، و خب از این جهت خیلی مامانی هستم. خصوصا که ته‌‌تغاری هم هستم. همجنسگراها هم که اصولا خیلی مامانی هستند. تو این ده سال غربت خب بیشتر از قبل هم مامانی شدم. تقریبا روزی نبوده که دو بار زنگ نزده باشم بهش. یک مرتبه صبح تو راه کار که می‌شود حدود ظهر کرج و یک بار هم عصر که می‌شود شب. اوایل که روزی سه بار زنگ می‌زدم. زنگ می‌زدم بر نمی‌داشت، فوری زنگ می‌زدم خواهرم، بعد برادرم، بعد خاله، خلاصه یک همچین مامانی‌ای. 

این بار اومدن مادر به لندن با دفعات قبل فرق‌های زیادی می‌کرد. یکی‌اش همین تلاطم‌های اخیر بود و یکی‌اش این بود که برای اولین باری بود که پسر همجنسگرایش که خب سه سالی هست از سر فضولی دفترچه خاطراتش را خواندن فهمیده همجنسگراست، پنج شش ماهی هست با دوست‌پسر انگلیسی‌-سوئدی‌اش زندگی می‌کند. مامان جان هم که خب فدایش بشوم بهتر از برگ درخت، جلسه قرآنی، همین که من را نگذاشته کنار و آمده باید قربانش بروم. سباستین هم کلی مضطرب بود که این مادر تو که همچنان ته دلش امید دارد که تو عاشق دختر بشوی پس از من متنفر است. امید من اما به خدا بود و خدا را شکر معجزه هم شد و این یکشنبه که داشت بر می‌گشت، سر و روی سباستین را بوسید. برای من که خب بزرگ‌شده همین مادرم، می‌دانم نامحرم دست نداده تا به حال، می‌فهمم این یعنی چی. انگار مثلا یک معمم دوآتشه پاشود برود خانه یک مادر شهید مسیحی-ایرانی و کیک دست‌پخت این مادر را بخورد. سجاده آب می‌کشند اما معلوم هست گاهی دل‌شان هم درست می‌تپد. 

من هم که یک ماهی مرخصی گرفتم کلا از گاردین. دست به سینه جلوی مادر. می‌دید کلی لاغر کردم واسه همین مدام غر می‌زد برنج کمتر بخور. خلاصه برای سرگرم کردن این مادر – که فدایش بشوم پایش هم درد می‌کند و نمی‌شود زیاد بیرون بردش – دست به دامان تلویزیون شدیم. چندین مرتبه که دفعات قبل آمد، یادش داده بودم با آیپد من چطور بی‌بی‌سی فارسی و من‌وتو و صدا و سیما نگاه کند. از کار که بر می‌گشتم می‌دیدم دارد صدا و سیما نگاه می‌کند – هی از من اصرار که بی‌بی‌سی فارسی نگاه کن، گاهی نگاه می‌کرد اما هی بر می‌گشت سریال فلان شبکه دو، سریال بهمان شبکه سه. تو این ده سال کلی شبکه ایجاد شده من اصلا خبر نداشتم. فکر می‌کردم همچنان بیشتر از شبکه شش نداریم. آخرش دیگر شبکه خبر. یکی از همین دفعات بود مامان اینجا بود و از سر صدقه یوتیوب سریال شهرزاد نگاه کردیم با هم. مادر که رفت یک مطلب نوشتم درباره شهرزاد تو گاردین. کلی خواننده پیدا کرد. 

این دفعه گفتم مامان جان بچسب به همین صدا و سیما. به مذاق تو بیشتر خوش است. دو سه سال پیش که آمد خلاصه یادش دادم چطور واتس‌آپ و تلگرا‌م‌بازی کند. ماشالله الان هیئت امام حسن محله کرج‌مان که همه‌شان مثل مامان هفتاد ساله من مامان خونه‌‌دارند همه تلگرامی هستند برای خودشان. خود هیئت امام حسن‌شان هم کانال دارد برای خودش. والا تلفن مادر را چک کردم، وی‌پی‌ان هم نداشت. این‌ها ارتباط زدند با خدا بی‌فیلتر وصل می‌شوند تلگرام. سر پل ذهاب که زلزله آمد همین‌طور تلگرامی کلی لباس‌مباس جمع کردند، کامیون گرفتند، فرستادند کرمانشاه. این رو یک بار تلفنی توضیح می‌داد.

خلاصه بعد دو سه چهار ساعت پشت تلگرام بعد نماز صبح بالاخره باید تلویزیون نگاه می‌کرد. من هم که ماهواره ندارم اینجا در لندن. خلاصه با صد هزار درمان یک اپلیکیشن نصب کردیم روی تلویزیون که بشود اینترنتی صدا و سیما دید. مدام هم قطع می‌شد. خلاصه این یک ماه خنداونه دیدن کوفتش شد. بجاش خودم براش کلی استنداپ اجرا کردم.

یک بار رفته بودم پیش یک دوست اسم‌معروفی، بصیرت داشت، می‌گفت غصه نخور ایران نیستی و از اونجا نمی‌تونی بنویسی. گاهی آدم از بیرون چیزها رو بهتر می‌بینه. راست می‌گفت بدبخت. این صدا و سیما هم ایراد کم ندارد. گاهی مقایسه‌اش می‌کنم با تلویزیون ترکیه. بچه که بودم، یکی از برادرانم ماهواره داشت خانه خودش و عیال سابق آمریکادوستش. کانال‌های ترک مد بود. من هم گاهی می‌شستم نگاه می‌کردم. لب‌ولوچه که می‌آمد وسط صورتم را می‌کردم اون‌ور. 

بعد که بزرگ شدم رفتم ترکیه سیاحت دیدم بابا اون چیزی که تو تلویزیون‌های ترک می‌دیدم چقدر با تو اون چیزی که تو جامعه‌ی کشورشان می‌بینم فرق می‌کند. تو تلویزیون لب‌ولوچه و شورتی‌ پورتی می‌دیدی، تو واقعیت موقع اذان مردم صف می‌کشیدند بروند مسجد. این‌قدر مسجد رفتن تو ترکیه دیدم تو ایران ندیده بودم، بعد مردم تو ایران داشتند کانال ترک می‌دیدند. تو ایران هم همین‌طور اما برعکسش. صدا و سیما را که نگاه می‌کنی یک چیزی است، جامعه یک‌ چیز دیگر. همین الانش هم همینطور. ایران که بودم این موضوع حرصم را در می‌آورد. صدا و سیما را گذاشته بودم کنار. من و مامان هم که ماهواره نداشتیم. واسه همین کلا تلویزیون رو گذاشتم کنار. حالا که ده ساله بیرونم، به قول اون دوست اسم‌معروف چشمانم چیزهایی را می‌بیند که داخل بودم نمی‌دید، احساس می‌کنم که خب صدا و سیما کلی تغییر کرده اما همچنان اون مشکلات اساسی سرجایش هست. اما خب تغییرات خوب هم خیلی صورت گرفته. یک برنامه می‌دیدم با مامان درباره اینکه چطور باید با معتادان به مواد مخدر برخورد کرد. حظ کردم از این برنامه. یک برنامه دیدم که مادرهای امثال مامان من را می‌آورد درباره زن بودن در ایران حرف می‌زدند. حظ کردم از این برنامه. مشکل نبود خلاقیت همچنان سرجایش هست. یک مسابقه می‌دیدم – به گمانم «میلیونر شو». محمدرضا گلزار مجری‌اش بود. کلا کپی پیست. اما خلاصه به مامان بهتر از برگ درخت گفتم این قطع و وصلی صدا و سیما در لندن مهم نیست، همین صدا و سیما رو نگاه کن. فکر که می‌کردم، مادرم را که نگاه می‌کردم – که اتفاقا مذهبی‌ترین عضو خانواده هست و بقیه منجمله من لزوما شبیه‌اش نیستند – می‌دیدم همین صدا و سیما فکسنی و تصویرهایی که نشان می‌ده بیشتر به اون جامعه‌ای که من در ایران می‌شناسم نزدیک‌تره تا اون شبکه‌هایی که قبلا می‌گفتم بهتره ببینی. گاهی آدم – خصوصا آدم سابقا عشق خارجی مثل من – باید دوری بکشد از اصل خویش تا باز جوید روزگار وصل خویش. خلاصه گاهی آدم چشمانش باز می‌شود.