شبا‌هت‌های نقاط ضعف من با نقاط ضعف شما

غریبه که نیستید، الان یک هفته‌ای هست بیمارستانم. اما بگذارید یک‌بار هم شده یک مطلب درست‌درمون بنویسم که هم شما از گیجی دربیایید و هم اهریمن. دو سه ماهی هم هست که در تلاطمم. بعد اتفاقی که برای منبعم افتاد خیلی احساس مسئولیت کردم و این نکته خیلی از نظر احساسی بهم لطمه زد. دشمنانم هم دست گذاشتند روی نقطه ضعف من. تلاش کردند اعتبارم را خدشه‌دار کنند. تمام دستگاه عظیم الجثه تخریب‌شان را هم به کار بردند. این موضوع یک خوبی‌هایی داشت، اینکه من فهمیدم این وسط دوست من کی هست، دشمن من کی. یک بدی‌‌هایی هم داشت. بدی آن هم این بود که من اصلا نباید از اول این هجمه‌ها را جدی می‌گرفتم که کارم به اینجا نرسد. بعدها فهمیدم این جور حمله کردن‌ها اصلا تاکتیک است و اتفاقا تا به حال جرات نکرده بودند در مورد من استفاده کنند وگرنه بنده‌خداهای زیادی را در همین لندن و حومه هدف قرار داده‌اند. اشتباه من این بود که اصلا حملات این‌ها را جدی گرفتم. خواننده انگلیسی من که اصلا در جریان ماجرا نیست. گاردین هم نه من را مواخذه کرده، نه چیزی. نگران این تلاطم‌های روحی من است و اصرارش این است من آرامشم برگردد سرجایش. 

اما این تلاطم‌ها که ابعاد متفاوتی داشت و یک‌کم جدی هم شد، یک درس مهم داشت از آن اسرار بزرگ زندگی. باعث شد با نقاط ضعفم آشنا شوم. یکی از این نقاط ضعف این هست که نترسم از آشکار شدن چیزهایی که قبلا تصور می‌کردم از آشکار شدنشان ترس دارم. واقعیت این است که آدم اگر واقعیت را دنبال کرده باشد – یا حالا یک‌جایی اشتباهی هم کرده باشد اما از اشتباهش درس گرفته باشد و راهش را درست کرده باشد – دیگر ترسی نباید داشته باشد. اما ما ایرانی‌جماعت ضعف تو این زمینه کم نداریم. خلاصه، کل ماجرا درس بزرگی شد برای من. مثلا من اصلا درک نمی‌کنم چرا ما اینقدر می‌ترسیم از اینکه مادرمان را با اسم کوچک در عموم صدا کنیم. من که عاشق مادرم هستم، این هم که چیز بدی نیست، حالا بیایم بگویم مامان مهین چه عیبی دارد؟ دیدم خیلی هم خوب است. بعدش دیدم که نگرانم اقوام و فامیل از همجنسگرابودن من مطلع شوند هرچند که دوستان نزدیکم همیشه این را می‌دانسته‌اند. گفتم گوربابای کسی که بخواهد از همجنسگرا بودن من ناراحت شود. این‌طور ماجرا خیلی هم راحت‌تر شد. سباستین دوست‌پسر نیست که، پنجه‌ی آفتاب است. بعد دیدم همیشه می‌ترسیدم کسی بفهمد که یک زمانی من در این کشور پناهنده بودم، گفتم خوب خودم بیایم این موضوع را مطرح کنم. مطرح کردم، آب از آب هم تکان نخورد. یا مثلا همین اینکه من الان بخاطر فشار روحی بستری هستم. این هم هیچ شرمی ندارد. 

خلاصه، دشمنان ما می‌روند سراغ ضعف‌های ما. این مدت دیدم چه تعداد آدم در همین لندن و حومه مورد حمله الکی و فشار مضحک قرار گرفته‌اند و جرات نکرده‌اند از ترس درباره‌اش حرف بزنند. مثلا همین فشار روحی و روانی هم خودش یک تابو است برای امثال ما. من هم از قصد آمدم مطرح کردم. نقطه ضعف را گرفتم از اهریمن. شرم ندارد که آدم آمده بیمارستان چون فشار روحی رویش زیاد بوده. شرم را کسی باید داشته باشد که فشار روحی را برای آدم ایجاد کرده. همان‌هایی که هزار جور خودشان را به آدم وصل می‌کنند، اسم‌شان را می‌گذارند دوست، هم‌محلی، هم‌میهن. 

مشکل ما این هست که ضعف زیاد داریم. به همدیگر اعتماد نداریم، راحت اجازه می‌دهیم دشمن اعتماد ما را به همدیگر از بین ببرد. دشمن را به راحتی تشخیص نمی‌دهیم. یک‌‌کم بیاییم روراست‌تر باشیم، با خودمان، با مادرمان، با خواهرمان، با برادرمان. چند نفر از ما اسرار زندگی‌اش را اول به خواهر و برادرش گفته بعد به دوست اینترنتی‌اش؟ چند نفر از ما نشسته اسرار دلش را تعریف کرده باشد برای دوست صمیمی‌اش. چند نفر ما از دوست صمیمی‌اش – دوست کاذب صمیمی‌اش – لطمه خورده؟ 

به همدیگر کمک نمی‌کنیم. خصوصا در این شرایط سخت و خطرناک. از همدیگر بیزاریم. از همدیگر فرار می‌کنیم. حمایت نمی‌کنیم از همدیگر. پشت همدیگر را خالی می‌کنیم. کلا فرمان را داده‌ایم به اهریمن. بالاخره چشمان‌مان را کی می‌خواهیم باز کنیم؟ کی می‌خواهیم یاد بگیریم از این اشتباهاتمان؟ دور کنیم از خودمان این ریا را. این ترس را. این ضعف را. پیدا کنیم خودمان را. روراست باشیم با خودمان. بفهمیم که بزرگ‌ترین دروغ، دروغی‌ای است که خودمان به خودمان می‌گوییم. بفهمیم که تنها حقیقت است که می‌تواند درمانی باشد برای این همه درد ما.

خدا هم نقطه ضعف داشت؟ صمد بود اما یعنی حسادت می‌کرد به مامان داشتن؟ نعوذبالله. پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت. آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد.