ثریا در اغما (۴۰ سال بعد)

دیروز در بیمارستان یک نفر آمد دیدن من عیادت. اسمش بود جلال آریان. می‌گفت من دایی شما هستم. یعنی می‌گفت شما پسر خواهر من هستید. اولش که اصرار می‌کرد شما دختر خواهر من هستید و در دوچرخه‌سواری دچار حادثه شده‌اید و در اغمایید و اسمتان ثریاست. گفتم والا و بلا اسم من سعید هست، دایی هم به‌نام جلال آن هم از نوع آریانش ندارم. خلاصه گفت‌وگوی مختصری بین ما صورت گرفت. بالاخره من در این بیمارستان چون خیلی تحت تلاطم هستم، مطمئن نبودم که واقعیت را می‌گوید یا تخیل را. یعنی واقعا اسم من ثریاست؟ واقعا من لندنم؟ دایی من جلال آریان است؟

می‌گفت از آبادان اتوبوس گرفته رفته تهران بعد با قطار رفته استانبول از آنجا طیاره گرفته آمده لندن. گفتم والا تنها جلال آریانی که من می‌شناسم حدود ۴۰ سال پیش زمان جنگ ایران و عراق رفته بود پاریس اما شما الا و بلا دایی من نیستید. می‌گفت شما – یعنی من سعید – رفتی کما اصلا در جریان نیستی. گفتم خب حالا بالافرض من ثریا، اینجا هم پاریس، شما هم جالال آریان. ایران چه خبر؟

گفت جنگ است. گفتم والا من صبح با مامان مهین صحبت کردم گفت هیچ خبری نیست اصلا. گفت نه، مامان مهین کرج زندگی می‌کند، جلسه قرآن می‌رود، دوپین کرده در جریان نیست. گفتم خب تهران چه خبر؟ گفت والا همه چهره‌ها خمیده. ژولیده. همه ناراحت. همه نگران. گفتم آخه برای چی؟ گفت جنگ شده. گفتم الله اکبر. گفت مردم صف کشیده‌اند بیرون صرافی‌ها دلار بخرند که اگر کشور سقوط کرد یک چیزی داشته باشند توی جیب‌شان. گفتم والا مامان مهین هم اخیرا آمده بود لندن. مدام از قیمت دلار می‌پرسید. تا دیروز فکر و ذکرش آیه فلان سوره بهمان بود جدیدا قیمت دلار هم می‌پرسید. آریان می‌گفت خب مردم مدام اخبار را دنبال می‌کنند. اخبار هم که همه‌اش واقعیت است. تخیلی نیست. هدف اخبار این است که مردم را از واقعیت‌های جامعه خبردار کند. گفتم اینجا را قبول دارم. گفت خب اخبار از لندن می‌گوید که قیمت دلار در تلاطم است. اینجا در بیمارستان که والا بنده به ماهواره پاهواره دسترسی ندارم اما مامان مهین که اینجا بود، قایمکی که نگاه می‌کردم تلویزیون تبعیدی دیدم که سرفصل خبرهاست همین قیمت دلار. گفتم مامان مهین تو که ماشالله فقط صدا و سیما نگاه می‌کنی، خارج برو هم که ماشالله هستی اما گروی دلار نیستی تو، من خودم برات دلار می‌خرم از همینجا پس چرا هی مدام از دلار می‌پرسی. گفت خب مامان‌خونه‌دارهای هیئت امام حسن محله‌مان در کرج هم مدام در کانال تلگرام درباره قیمت دلار صحبت می‌کنند. بالاخره امروز بخریم یا بفروشیم؟ گفتم پس بابا سوره قصص چه شد؟ فراموش کردید؟ گفت نه. سوره قصص را هم می‌خوانیم بعدش می‌رویم قیمت دلار را هم چک می‌کنیم. دوزاری‌‌ام تازه افتاد. 

جلال آریان خیلی نگران بود. مدام اصرار می‌کرد که دایی من هست. گفتم والا و بلا دایی من آفریقای جنوبی زندگی می‌کند. زندگی‌اش هم خیلی خوب است، قربانش شوم. خلاصه، فهمیدم این جلال آریان لندن مهمانی زیاد رفته، با اهل ریا گشته، بهش اکستزی مکستزی دادند، خودش تو کماست. گفتم جلال آریان، با لندنی جماعت ننشین، خودت تو کما نباشی یک وقت. گفت به‌خدا، به‌قرآن، نه. تو هستی که تو کمایی. گفتم والا من که حی و سلامت جلوی تو. گفت خودت نمی‌دانی تو کمایی. بالاخره من – یعنی جلال آریان – الان بیرونم اما تو سعید الان تحت نظری. گفت من از تهران می‌آیم. هوای آنجا بهتر است. درست است ترافیک شده، آلودگی هست. اما بالاخره خورشیدش نورش قوی‌تر است. ویتامین دی بیشتری می‌گیری. خلاصه اصرار از من که جلال آریان تو در کما هستی، اصرار از جلال آریان که من در کما؟ واقعیت یا تخیل؟ تصمیم با شما.