روزنامه‌نگار یا جاسوس، مسئله این است!

امشب دوست‌پسر من – سباستین – که در حسن و خوبی غیرت ماه تمام است، به پیشنهاد مادرش من را برد کلیسای جامع سنت‌پل در لندن. یک لندن هست و یکی هم همین کلیسای سنت‌پلش. شهرداری لندن یک قانونی دارد که تا یک محدوده‌ای نمی‌شود ساختمان ساخت که جلوی دید سنت‌پل را بگیرد. یکی از ساختمان‌های نزدیک هم اساسا به همین خاطر کج ساخته شده. معمار قر و فر نیامده. یک‌بار هم در سال ۱۶۶۶ سوخته کامل. خلاصه وقتی عروسی ملکه‌ای، پسر ملکه‌ای، شوهر عمه ملکه‌ای هست، اینها مراسم را اینجا می‌گیرند. من هم هزار مرتبه از کنارش رد شده بودم اما داخلش نرفته بودم.

از قضا مادر سباستین هم که زن خیلی مهربانی است و من هم تازه برای اولین بار بعد چند ماه زندگی مشترک با سباستین باهاشان آشنا شدم نزدیک همین سنت‌پل در یک بانک سوئدی کار می‌کند. لطف کرد برای ما جا رزرو کرده بود که برویم کلیسا آهنگ مذهبی مسیحی گوش کنیم. خودش هم بنده خدا نیامد که خلوت ما را خراب نکند. جایمان هم اتفاقا نزدیک سکو جلوی سالن بود، اتفاقا هم دو نفر خانم خوش‌صدا پشت من نشستند. بلند شدیم و اتفاقا من هم همراهی کردم در خواندن. همجنسگراها هم که احساساتی، آهنگ که شروع شد، من از چشمانم اشک آمد پایین. تلاطم هم که کم نبوده این چند وقت. وسطش هم کلی آدم درست‌حسابی مثل ادی ردمین متن ادبی خواندند. من هم که اهل متن ادبی و اخیرا خدادوست، گوشم تیز شد. 

بیشتر آهنگ‌های مذهبی درباره کریسمس و عیسی مسیح بود – از دید این ور آبی‌ها البته عیسی مسیح همان خداست (از دید اون‌ور آبی‌ها استغفرالله). یک دفترچه هم به همه دادند ۲۳، ۲۴ صفحه اما ۱۹ صفحه‌اش بیشتر مفید نبود. این ۱۹ عدد خیلی مهمی است (اهل بصیرت کشف کنند). یک آهنگ مسیحی بود درباره‌ی مسیح و یکی درباره‌ی فلسطین اما در نهایت تاکید بیشتر آهنگ‌ها روی ستاره داوود و اسرائیل و اهمیت اسرائیل بود. اتفاقا یکی دو آهنگ هم تو دفترچه بود درباره‌ی پادشاه ایرانی. منظورشان کوروش بود. من هم که ایرانی، داستان نجات قوم یهود توسط کوروش فوری آمد تو ذهنم. احساس غرور کردم. خلاصه اینقدر فضا روحانی شد یک دفعه توهم برم داشت که نکنه اصلا این مراسم را گذاشتند کلا برای من. توهم بود یا نبود؟ آدم خیلی باید گنده‌بینی داشته باشد که فکر کند کل این جمعیت را جمع کرده‌اند برای تو اما متاسفانه من اخیرا خیلی دچار گنده‌بینی شده‌ام. خدا از این تقصیر من بگذرد.

بعد داستان با سباستین رفتیم شام و براش گفتم که اتفاقا من هم طرفدار اسرائیل هستم. خب همه ما بنی‌اسرائیلی هستیم. مابقی که از کشتی نوح جا ماندند و هلاک شدند. همه ما بنی‌اسرائیلیم. متاسفانه بقیه‌اش را به انگلیسی نمی‌توانستم بگویم. یعنی ترجمه نمی‌شد کرد. می‌خواستم بگم که کسانی از آنان که با آنان عهد بستی آن‌گاه عهد خود را در هر مرتبه می‌شکنند و راه تقوا نمی‌پیمایند. 

خلاصه سرتان را درد نیاورم. گاهی اوقات دشمنان آدم دست می‌گذارند روی نقاط ضعف آدم. گاهی این نقطه ضعف این هست که بخاطر نبود ایمان آدم لاابالی می‌شود. هر شب با یکی می‌خوابد. گاهی نقطه ضعف آدم پول هست گاهی هم مقام. مثلا ضعف دوست‌پسر سابق من (جورجی منظورم نیست) پول بود. خدا رو شکر الان در لندن دارد برای خودش خانه می‌خرد. تا دیروز دماغش را هم نمی‌توانست بکشد بالا. یک‌وقت ضعف آدم عشق است. من شخصا نقطه ضعفم تا همین تازگی‌ها همین عشق بوده و نبود اطمینان به نفس. حالا که چشمانم باز شده، عشق تبدیل شده به نقطه قوتم.

حالا که من مدتی است اسرار شخصی هویدا می‌کنم، بگذارید این یک نکته نهان را هم بگویم. سال ۲۰۱۴ من یک دوست‌پسری داشتم به نام جورجی. خیلی به من علاقه نشان داد. عین سباستین ماشالله خوش‌رو. من اما دلم پیش آن دوست‌پسر سنگدلی بود که هفت سالی هم اصلا دوست‌پسرم نبود اما هنوز با من زندگی می‌کرد. من هم می‌دانستم دوستم ندارد اما خب دل است دیگر. آخرین تکه‌ای بود که برایم مانده بود از ایران. آخرین پل ارتباطی. نمی‌خواستم از دستش بدم. خلاصه جورجی کلافه شد که من این دوست‌پسر سابق را رها نمی‌کنم. من را گذاشت تنها و رفت. من هم یک اشتباهی کردم این وسط. نقطه ضعفم بود.  ایمانم قوی نبود. من هم آن موقع هنوز پناهجو بودم، تنها بودم، تنها بودم، تنها بودم، یک لحظه شیطان آمد تو ذهنم. خلاصه دو روز بعد بیمارستان چشمانم را باز کردم خدا را شکر زنده ماندم. (از سر صدقه همین قرآنی که قبلش ماچ کردم). این ماجرا بین من و شما خواننده من پنهان بماند. حتی به روی من هم نیاورید. اما حالا که محرم هستید، می‌گویم که در جریان باشید. خلاصه من سه ماهی سر کار نرفتم. تو بگو تو این سه ماه کسی از من سراغی گرفت؟ غیر مامان مهین – بهتر از برگ درخت – و خانواده درجه یک هیچکی اصلا نفهمید سعید کمالی دهقان‌ای هم هست، یا سه ماهی هست توییت نمی‌کنه. به قول شاملو عشق شد خواهر مرگ. مامان مهین می‌دونست اگر سعید دو روز زنگ نزده پس یا مرده یا بیمارستانه. هیچکی دیگه این رو نمی‌فهمید. یعنی چون نقطه ضعفم عشق بود، بخاطرش تا پای مرگ هم رفتم. امروز که دارم برایتان می‌نویسم عشق تبدیل شده به نقطه قوتم. یعنی من دیگر بخاطر عشق بیمارستانی بشو نیستم که نیستم. این را از گوش‌شان بندازند بیرون. داداشم می‌گفت مرد باش. خلاصه هم همجنسگرا هستم و هم مرد. هر دو. دوست‌پسر سابق هم که دوستم نداشت، من هم که می‌دونستم دوستم نداره، اما بالاخره از نقطه ضعفش لطمه دید. هنوز هم نفهمیده از کجا خورده.

حالا ضعف جمهوری اسلامی چیه؟ تعصب. خشک‌مذهبی. بالاخره امثال من یا مسلمان هستیم یا اسلام انگلیسی داریم دیگر. تکلیف‌شان با خودشان مشخص نیست. تا روی تعصب‌هایی چون همجنسگراستیزی یا ترس‌شان از بهایی‌ها غلبه نکنند، نمی‌توانند آشتی ملی ایجاد کنند. درسته امثال من تو اقلیت هستیم اما این تعصبی که ازش حرف می‌زنم ابعاد گسترده‌تری داره. جمهوری اسلامی هر وقت این تعصب را گذاشت کنار، دشمن را هم شکست می‌دهد. حالا از من گفتن بود، حالا هی شما اصرار که اسلام من اسلام انگلیسی است. کو گوش شنوا. 

حالا که بحث شخصی شد این را هم بگویم. من همیشه به دوستانم می‌گویم یک فرق گنده‌ای هست بین روزنامه‌نگار جماعت و جاسوس جماعت. روزنامه‌نگار جماعت هم همان جاسوسی را می‌کند. یعنی می‌رود سراغ اطلاعاتی که یکی یک جا نمی‌خواهد منتشر شود. فرقش اما این هست که جاسوس جماعت این را پیدا می‌کنند برای رئیس‌شان که نان شب‌شان را می‌دهد. روزنامه‌نگار جماعت این اطلاعات محرمانه را منتشر می‌کند برای عموم. برای خیر عمومی. بالاخره من روزنامه‌نگارم یا جاسوس؟ حالا هی شما برید کوچه علی‌چپ. انه شافع مشفع و ما حل مصدق.

این هم اسناد من برای این خاطره جالب برای آن‌ها که اهل بصیرتند:

وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا.

قَالَ: یَجیءُ یَوْمَ الْقِیَمَهِ ثَلَاثَهُ یَشْکُونَ: الْمُصْحَفُ وَالْمَسْجدُ وَالعِتْرَهُ.