اختلافات من با سفیر محترم آقای حمید بعیدی نژاد و نقطه ضعف من و خاله طاهره قربانش شوم

آدم اگر دنبال حقیقت باشد، حتما پیدایش می‌کند. این را بگذارید من به شما یاد بدهم خواننده من. تا دیروز باور نمی‌کردی، امروز باور کن. تا دیروز فکر می‌کردی تو از من باهوش‌تری، حالا فکر کن شاید این بنده حقیر از تو باهوش‌ترم. خواستم این رو اول مشخص کنم که بشیم یک‌یک.

تو این ده سال که من لندن بودم سفارت محترم جمهوری اسلامی اصلا بنده حقیر را تحویل هم نمی‌گرفت. یک‌بار قبلش مشاور مطبوعاتی‌شان آمد ناهار خوردیم اما مشاور مطبوعاتی احمدی‌نژادی بود، گفتم حتما انحرافی هست واسه همین تحویلش نگرفتم. 

بعد که روحانی آمد، آدم درست‌درمون گذاشتند تو سفارت. من علاقه خاصی بهشان ندارم اما همین که برای اولین بار بالاخره من را هم دعوت کردند برای مراسم ۲۲ بهمن همراه بقیه خبرنگاران دیگر خارجی. من هم که تنها ایرانی خبرنگار یک روزنامه انگلیسی تو این جمع. من هم والا علاقه خاصی به ۲۲ بهمن ندارم اما ظریف قمپز در کرده بود که ما بهترین سفیرمان را فرستادیم، من هم گفتم خب با سفیر محترم آشنا شوم. من اگر می‌روم سفارت آمریکا هر سال با سفیر آمریکا چایی می‌خوردم خب چرا با سفیر ایران چایی نخورم. کارم هست دیگر. راستش را بگویم به نظرم آقای بعیدی‌نژاد خیلی آدم محترمی است. واقعا از ته قلب من برای ایشان احترام قائلم و قبلا هم تو مذاکرات ژنو یک‌بار با جولین بورجر با ایشان مصاحبه کرده بودم. همان اوقات هم بود که با ظریف گفت‌وگو کرده بودم. صفحه یک روزنامه منتشر شد. چنین آدمی هستم من. 

خلاصه اما من و آقای بعیدی‌نژاد اختلافات زیادی هم داریم. بالاخره ایشان نماینده جمهوری اسلامی ایران است، بنده خبرنگار گاردین. باید یک فرق‌هایی بین من و ایشان باشد. به همین خاطر وقتی برای اولین بار ایشان را دیدم، درگوشی گفتم آقای بعیدی‌نژاد شما ارادت من را به ایران می‌دانید، اما ارادت من به حقوق‌بشر هم می‌دانید. گفتم نازنین زاغری‌ را این همه بنده خدا را نگه داشتید فقط چهره ایران را خراب کردید. گفتم آقای بعیدی شما که سفارت و تهران و وزارت‌خانه کلمه به کلمه چیزهایی که من می‌نویسم را ترجمه می‌کند، بهتر می‌دانی که وقتی بحث آزار و اذیت اعضای خانواده بی‌بی‌سی فارسی باشد من پشت این‌ها هستم. بعد یک لبخندی به چهره من زد اما چیزی نگفت. بعدش هم ماشالله اینها بخاطر تحریم نه در لندن حساب‌بانکی داشتند نه چیزی. من به عشق یک چلوکباب رفته بودم اما خب به ما شبیه این خارجکی‌ها نیبل اسلامی دادند. خلاصه من رفتم تو سفارت جمهوری اسلامی تهدید کردم این سفیر محترم را اما سعه صدر داشت، لبخند زد هر چند ما با هم خب اختلاف زیاد داریم. احترام من به بعیدی نژاد هم بیشتر بخاطر این سعه صدرش است. 

حالا این بماند. واقعیت امر هم همین است. من همیشه به بی‌بی‌سی فارسی ارادت داشته‌ام. حالا درست است به مادرم گفتم تو نگاه نکن. اما خودم قایمکی گاهی نگاه می‌کردم این همه سال. کارم این هست که رسانه را دنبال کنم، حالا حتی از دور. خیلی از دوستانی که آنجا کار می‌کنند هم سوادشان از من بیشتر است هم تجربه‌اشان. ماشالله بی‌بی‌سی فارسی که فقط از ۸۸ راه نیافتاد. من همیشه گفتم که بی‌بی‌سی استاندارهای جهانی دارد. افتخار این کشوری است که حالا من هم شهروندش هستم. اما من با این بی‌بی‌سی فارسی هم یک اختلافاتی دارم. مثلا من با یک منبع هم مطلب منتشر می‌کنم، آن‌ها دنبال منبع موثق‌تر هستند، می‌روند سراغ دو تا منبع. خیلی‌ها که آنجا کار می‌کنند، دوستانم هستند. نمی‌فهمند اگر من ده سال نرفتم ایران، به این خاطر نبوده من را بگیرند، به این خاطر بوده بازجویی نکنند مجبور بشم درباره‌اشان حرف بزنم. سن‌شان از من بیشتر هست اما این را متوجه نمی‌شوند. خیلی‌هاشان واقعا دوستان صمیمی من هستند. اگر مریض شدند، موهایشان ریخت، اشک ریختم برایشان عین خاله طاهره خودم. سرطان گرفت و فوت کرد. سرطان بود؟ اشک ریختم تا شفا پیدا کرد این دوست نازنین بهتر از گل. آن یکی- خاله عزیزم، مادر دومم، اما شهید شد. حالا اگر شما فهمیده بودید ما الان اینجا نبودیم. من که این را می‌نویسم الان خب چون تازه بصیرت پیدا کرده‌ام. گفتم که می‌روند سراغ ضعف آدم‌ها. ضعف خاله طاهره من – این فرشته آسمانی – عین ضعف من بود. عاشق بود. هیچ گناه دیگه‌ای نداشت. اما عین من عاشق یک سنگدل شده بود. از همین جا هم لطمه خورد. خدا رو شکر. اون شهید شد من شدم خبرنگار تحقیقی. فرصت بدهد آدم همه اسرار روی زمین را هم می‌تواند پیدا کند.

بذار بگویم چرا. چون تو این قرآن – که فدایش شوم خیلی ساده نوشته شده – همینطور نوشته که کل معجزات ما همین‌هاست که جلوی چشمان شماست. معجزات کدامند؟ الارض. الاشمس. اللیل. النهار. اما برای دیدن این معجزات به این گندگی چشم لازم هست. واسه همین بهت می‌گه صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ. یعنی بهت چشم دادیم اما نمی‌بینی، گوش دادیم اما نمی‌شنوی، دهن دادیم اما حرف نمی‌زنی. دیروز به سباستین می‌گفتم من قایمکی این قرآن را که تازه دو ماه است شروع کردم خواندن می‌بوسم که تو که به خدا باور نداری ناراحت نشی. اما دیروز این رو بهش گفتم که حالا امروز جلوی رویش هم این کتاب را ماچ کنم. می‌گویند اول از همه کلمه بود. انجیل این را گفته. بالاخره یادم آمد چرا سال ۲۰۱۴ که عین خاله طاهره تا دم مرگ رفتم بخاطر همین ماچ قرآن بود که سالم برگشتم. خاله من هم اشتباه فکر نکنید ایمان نداشت. اسمش طاهره بود. فرشته بود. خیابان بزنید به نامش. طاهره باقرپور. مگر ندیدی کتابم را تقدیم کرده‌ام به این خاله؟ کورید؟ اسم من چی بود؟ سعید. اسم مامانم چیه؟ مهین. سوره قصص چطور شروع می‌شه اقای بعیدی‌نژاد که ماشالله قرآن خون هم هستی؟ 

(این خاطره کلا زاده ذهن و خیالات من هست. یک یادداشت خیالی بود. لطفا کسی تلاش نکنه برداشت خاصی بکنه. اهل ادبیاتم خیالاتم قوی هست.)