شما بودید چه می‌کردید؟

وضعیت کشور را از هر طرف که نگاه کنیم بحرانی است. دیگی که دارد کم‌کم لبریز می‌شود. از فشار داخلی گرفته – حصر و زندانی سیاسی و آزار و اذیت اقلیت‌ها و عدم تحمل نظر مخالف گرفته تا بحران ارزی – تا فشار خارجی – تحریم و ترامپ و پمپئو و بن‌سلمان و نتانیاهو. 

این وضعیت من را بیشتر از هر چیزی یاد یک بیماری می‌اندازد که دچار یک وضعیت حاد شده و با وضعیت هشدار روبرو است. اطرافیان این بیمار در نهایت یک عکس‌العملی نشان می‌دهند. ممکن است تصمیم بگیرند که حتی‌المقدور خودشان را از بیمار دور کرده تا خودشان را نجات دهند یا آن‌قدر درگیر درمان بیمار بحران‌زده بشوند که خودشان هم دچار بحران شوند. ممکن است مشورت غلط بدهند، ممکن است اصلا مشورت ندهند. خلاصه، وقتی بیماری را می‌شناسیم که دچار بحران شده، هر طور عکس‌العملی نشان دهیم – حتی تصمیم به عدم نشان دادن هیچ عکس العملی – خودش یک جور موضع‌گیری است. مثلا تصمیم می‌گیریم در مواجهه با بیماری که عاشقش هستیم، یا نیستیم – دوست‌است، یا همسایه‌است یا اصلا یک‌بار آن را در خیابان دیده‌ایم، حالا خیلی هم از دور دیده باشیم – یک عکس‌العملی نشان بدهیم. شاید تصمیم بگیریم از داخل ماشین صورتمان را آن‌ور کنیم تا بیمار را اصلا نبینیم. شاید به راننده بگوییم که ما را پیاده کند تا برویم کمک. شاید برویم از کیف بیمار روی کف خیابان دزدی کنیم. 

این موضوع خیلی مرا یاد برنامه معروف شبکه ای‌بی‌سی آمریکا می‌اندازد، اسمش هست «شما بودید چه‌ می‌کردید؟» مثلا نشسته‌اید داخل یک رستوران و میز بغلی صحبت‌های همسری را می‌شنوید که دارد به ناحق به همسرش جلوی بقیه سرکوفت می‌‌‌زند. آیا وارد این دعوای خانوادگی می‌شوید یا سکوت می‌کنید؟ بالاخره یک تصمیمی می‌گیرید. 

در مواجهه با بحرانی که ایران با آن روبروست هم همین منوال است. مثلا موقعیتی که من با آن روبرو هستم این است که مثل میلیون‌ها نفر دیگر عاشق کشورم هستم. جزئی از هویتم است. ریشه. مام. هر چی اسمش را می‌خواهی بگذاری. رنج می‌برم از این وضعیتی که درش قرار دارد. ممکن است بیماری‌اش خدای نکرده آن‌قدر حاد شود که دیگر نشود نجاتش داد، اما دلم می‌خواهد در نجات دادنش سهیم باشم. خود مشکل را هم کامل با آن آشنایی ندارم، درمانش را هم نمی‌دانم. اما من چه کار از دستم بر می‌آید. هستند افرادی که تصور می‌کنند مشکل را فهمیده‌اند، راه حل را می‌دانند. نامه می‌نویسند به فلان به بهمان. هستند کسانی که نامه نمی‌نویسند. هستند کسانی که نامه نوشته شده را پوشش نمی‌دهند. خلاصه، کدام طرف می‌ایستم؟ طرف حاکمیت که جزئی از مشکل است؟ طرف آمریکا و انگلیس و اسرائیل و عربستان که دوباره جزیی از مشکلی هستند که ایران با آن روبرو است؟ (هستند البته افرادی که با این برداشت‌ها هم مخالفند طبیعتا.) آیا اصولا نبایست دخالتی کنم و تنها نظاره‌گر باشم؟ نظاره‌گری هم که طبق تئوری من خودش یک جور عکس‌العمل است. آیا درباره‌اش بنویسم؟ این هم یک جور عکس‌العمل است.

از ترس فروپاشی کشور و دخالت بیگانه ممکن است چشمانم را بر بی‌رحمی‌های جمهوری اسلامی ببندم و طرف آن را بگیرم؟ از ترس جمهوری اسلامی و بی‌رحمی‌هایی که کرده ممکن است چشمانم را بر چشم و طمع بیگانه ببندم و گذشته ننگین‌اش را نادیده بگیرم؟ کلا ممکن است بروم سراغ زندگی خودم و عکس‌العملی نشان ندهم و مهمانی روز جمعه را ترتیب بدهم؟ 

خلاصه امر، وقتی با یک عزیزی، یک غریبه‌ای، یک کشوری روبرو هستیم که با بحران حاد روبروست، هر تصمیمی که بگیریم، برای خودش تصمیم است. کدام طرف می‌ایستم؟ کدام طرف می‌ایستی؟ کدام طرف می‌ایستیم؟ یا به قول فرهاد میثمی در نامه اخیرش از اوین: «اکنون در جهان واقع بر این مصدر نشسته‌اید – با صلاحیت یا بی‌صلاحیت – در قبال آنچه انجام می‌دهید، مسئولید.» میثمی از روی فروتنی این را فقط خطاب به حاکمیت نوشته اما برای من نوعی، خطاب به من هم هست.